تازه ها :

کاظم کاظمی

شعری از کاظم کاظمی

کاظمی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌ لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌ نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌ چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌ … ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌ اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌ ... بیشتر بخوانید »

سروده یی از استاد کاظم کاظمی

کاظمی

به  شیخ سعدی خواب دیدی که شاخه های کهن زیر پای تو نردبان شده اند و سخن گستران این سامان به دکان تو ترجمان شده اند خواب دیدی که کشور خورشید همه دربست، در قباله ی توست کابل وبلخ و بامیان با تو، کابل و بلخ و بامیان شده اند خواب دیدی که مشت می کوبی همچنان با تمام نیرویت ... بیشتر بخوانید »