تازه ها :

داستان

 نامش را خودت بگذار

نامش را۱

رمانی از سالار عزیزپور پاییز ۱۳۹۵ خورشیدی برگ آرا: ژکفر حسینی چاپ: انتشارات شاهمامه بیشتر بخوانید »

چشمهای سیاه بهار

screen-shot-2016-12-05-at-08-57-14

مجموعهٔ داستانهای قادر مرادی زمان نشر:‌۱۳۹۳   نقد و مقدمه: از محمدشاه فرهود ديزاين پشتي كتاب: تورپيكي عزيز نقاشي روي پشتي:كاري ازظاهر تورج چاپ و صفحه بستي: انجمن فرهنگ افغانستان “انتشارات باميان” – فرانسه سال چاپ ١٣٩٣ تعداد طبع ١٠٠٠ جلد محل چاپ: فرانسه حق چاپ: محفوظ نويسنده ميباشد.   بیشتر بخوانید »

خاتون

%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%88%d9%86psd

دوشنبه ۲۱ سرطان / تیر ۱۳۹۵۱۱ دیدگاه وسیمه بادغیسی ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود و لبخندش حتی زیباتر از او. دلم بادیدن کومه‌ها و به هم خوردن وبه هم پیچیدن پاهایش از شوق در سینه پر ... بیشتر بخوانید »

شکسته های بی معنا…

zahertaiman

قصهء کوتاه نویسنده: ظاهر تایمن ______________ تلفون را با قهر زد زمین… صورتش سرخ شده بود. دستانش می لرزيد. درنگی بی حرکت ايستاد. گوشی را از زمین برداشت. می خواست دوباره به حميد زنگ بزند. متردد بود. دل و نادل تلفون را دوباره سرجايش گذاشت. آهسته آهسته سوی اتاق خواب راه افتاد. يکراست خودش را روی بستر انداخت. ورق های ... بیشتر بخوانید »

غم های یک قلب کوچک

4خالد نویسا

خالدد نویسا ====== نزدیک شام بود و سیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب می زد. هنوز دکانداران دکان های شان را تخته نکرده بودند. فردا روز اول عید قربان بود. مردم زیادی برای خریدن شیرینی و لباس به بازارها ریخته بودند و هرطرف در شور و رفت و آمد بودند. تنها در کارگاه بوت دوزی «شاهین» سکوت نارضایت بخشی بین ... بیشتر بخوانید »

کاریز

4خالد نویسا

داستانی از:‌ خالد نویسا هیچ‌كس خوش ندارد كه یك تانك (‌تی‌62‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه كند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهكدهٔ «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند. تانک‌ها که به آستانهٔ دهکده رسیدند، دقایقی منتظر ماندند تا ماشین‌های محاربوی هم با آن‌ها یك‌جا شوند. ... بیشتر بخوانید »

باز باران اگر می بارید

حمیرا قادری۲

داستان کوتاه از حمیرا قادری از کمرت می افتد روی پاهایت، جواب نمی دهد آخرین خانه کمربند، روی زیپ چین های پطلون* شده اند چین های دامنی بلند و مشکی، نگاه کنجکاوت روی چینهای پرده می ماند، روی روبانی که به دور پرده بسته ای. ذوقی دلت را لبریز می کند، بیرون هوا سرد است اما بساز به نظر می ... بیشتر بخوانید »

پس از پنجاه سال

azizima2

نوشتهٔ عزیزالله ایما صدای در که بلند شد، صدای پايی از زينه‌های تختبام کنارِ سراچه نيز بلند شد. صدای پا از زينه‌ها به سوی درآمد. در گشوده‌شد. – سلام کاکا! – سلام! – نی که نشناختی، مه اسحاق استم! – اوو… چشمايم روشن … بيا بيا … ! چنان بغلش را باز کرد ولرزيده مرا فشرد که چوب دستش به ... بیشتر بخوانید »