تازه ها :
لیلا صراحت روشنی، شاعری از دیار درد و فاجعه

لیلا صراحت روشنی، شاعری از دیار درد و فاجعه

ملالی کوهستانی

افتخار دارم که نکات چند در مورد هم کلاسی دوره ء آموزش و مکتبم ، دوست عزیز و صمیمی آن دوره هاي شیرین خود لیلای فراموش ناشدنی ، در قید تحریر می آورم .
سالها گذشت ، مدتها از هم دور شدیم و دست روز گار ما را از هم جدا ساخت ، ولی خاطرات دوستان خوب و مهربان ماندگار شده و پیوسته تصاویر زندگی را با صفحه های پُر از نشیب و فرازش ، مجسم و جاویدان نگه می دارد .
مهربان دوشیزه یی را در صنف با خود داشتیم با مو های ژولیده و بلند ، چشمان قشنگ و خماری و دهن پُر خنده … آری اسمش لیلا سرشار بود . شوخی ها داشتیم ، می خندیدیم و نازک خیالی های کودکانه هم داشتیم … گاهی قهر بودیم ولی بیشتر آشتی می کردیم … در ساعات بیکاری و تفریح طنز های ساخته و بافته ی خود را در فضای امن و خوشی  می سرودیم  و شاد بودیم . گویا که بهار عمر ما بود ! انگار که می نویسم احساس می کنم از فلمی حکایت می کنم …زمان خیلی سریع گذشت و می گذرد. لیلا شخصیت عالی و برازنده داشت ، ویژه گی خاصش این بود که همیشه در هر حالت لبخند و آرامش خود را حفظ  می کرد . قیافه ء زشت ، زبان تند و قهر او را ندیدیم… و در شانش نبود. همیشه  سکوت با لبخند زیبایش پاسخگوی هرنوع عکس العمل ها …  ومناسباتش خیلی نیک بود .شخصیت متین  ، متواضع و آرام داشت .خیلی صبور و با حوصله بود … گویا که می دانست دنیا برای غصه ء ما جای کوچکیست … . وقتی به چهره اش نگاه می کردی ، احساس خوبی برایت دست می داد . بعضن به شوخی می گفتیم : لیلا  خوابی یا بیدار  ههههه ، می خندید ، نماد یکرنگی ، محبت ، صداقت و وفا بود … بخدا یک فرشته بود!
روزی بخاطر دکلمه ی شعر در پروگرام جوانان در رادیو دعوت شدیم، قبل از همه ما را به دفتر پدرش بُرد . گفتم چه کار می کنی لیلا برویم در استدیو شعر های خود را بخوانیم و بر گردیم به خانه های خود.  گفت صبر کن پدرم منتظر ما است .این روز واقعن فراموش ناشدنی است! پدر جنت مکانش جناب محترم غلام شاه سرشار شمالی  شاعر ، نویسنده،‌گوینده وشخصیت بلندی….از جمله ی مامورین ارشد رادیو افغانستان در آنوقت بودند .این انسان والا که حرف و صحبت اش با شعر ، محبت و الطاف پدرانه مدغم بود در دفترکارش با امکاناتی که داشتند از ماخیلی  پذیرایی خوب نمودند…  با نان  گرم و خوشمزه و تخم ستاره ای با دیگر همکاران خوب شان سُفره یی رابرای ما تدارک دیدند که واقعن لطفش بیکران بود و با لبخند زیبایش گفت : آیا می شود با شکم گرسنه شعر دکلمه کرد؟ بعدن که فهمیدم  ایشان دوست پدرم استند ، رفت و آمدما  در منازل همدیگر نیز شروع شد . و خاطرات پُرباری از این خانواده ی فاضل بخصوص  پدر بزرگوارش با حرمت و محبت فراوان در ذهنم  ماندگار است.
یکی از روز ها اطلاع یافتم که لیلا در بستر بیماری است وبه گفته ی دوکتوران معالج، دارد روز های اخیر زندگی پُر از درد را سپری می کند ، و انجمن فرهنگی رابعه بلخی به خاطر بزرگداشت از کار های ادبی و فرهنگی و شخصیت والایش محفلی را برگزار نموده  و همه ی دوستان و علاقه مندانش را دعوت کرده اند .  خلاصه که با دوستان یکجا قرار گذاشتیم و راهی هالند گردیدیم و در انجا به کمک یک دوست مشترک مان که همواره از لیلا جان خبر گیرایی و کمکش می کرد عازم شفاخانه شدیم . هرچند اسرار کرد که دوکتوران اجازه ی ملاقات را نمی دهند و از طرف دیگر از سه روز به اینطرف کسی را نمی شناسد و حرف هم  نمی زند …. ولی من تاکید کردم که باید اورا یکبار ببینم. وقتی به شفاخانه داخل شدیم واقعن داکترش معذرت خواست و گفت که حرف نمی زند و بیهوش است ، لطفن بگزارید آرام بخوابد . من اسرار کردم که همصنفی مکتب اش بودم و از راه دور آمده ام … و هم خیلی وقت است که ندیدم اش … و اینطور حرف ها، خلاصه که برای ما چند دقیقه ی محدودی وقت دادند و ما داخل اطاق شدیم . مثل اینکه خواب و یا به حالت کوما در بستر بود که خیلی برایم ناگوار بود. پایین چپرکتش ایستادم و بیاد روز های مکتب بلند صدا زدم : لیلا ، لیلا و مکرر اسمش را صدا کردم ، یکبار چشمانش را باز کرد و عمیق طرفم نگاه کرد  و شروع به حرف زدن نمودیم و حرف های ما قشنگ رد و بدل شد. دوستی که مارا از رفتن به شفاخانه ممانعت می کرد ، سرش را شور دادو تعجب کرد.حرف های ما در این روز خیلی جالب و درد ناک بود اما می خواهم مختصر بگویم که هنگامی که دوکتور برای دومین بار از ما خواهش کرد که باید برویم لیلا به من گفت باز می آیی که بیشتر ببینیم، گفتم بلی حتمن …و به تاکید می گفت که بمان کمی دیگر و در اخیردوباره صدا کرد که باز خواهی آمدی؟ این اش دیگه خیلی درد داشت که زبان یک چیز می گفت و چشم های ما چیز دیگری را به تصویر می کشید. من گفتم که بلی که می آیم ولی نگاه های آخرینش این را می گفت «وقتی شود سراغ من آیی که نیستم  »
این هم شعری که در اولین روز های مرگ اش سروده بودم
یار دبستان من
گشت مقیم عدم،بلبل خوشخوان من
لیلی خوبان من یار دبستان من
لاله صفت داغ شد دامن صحرا گرفت
سوخت به یک باره گی شمع شبستان من
نیست دگر این دیار با همه زیب و نگار
همدم گُل کی شوم سنبل و ریحان من
حلقه ءزنجیر غم خسته و زارت نمود
بسکه شنیدم زتو مرغ خوش الحان من
روز و شبم التجا بر در یزدان پاک
لطف خدا یاورت سرو خرامان من
در دل من زنده ای شهدشکرریز من
خواندن اشعار تست دارو و درمان من