تازه ها :
سروده یی از حمزه واعظی

سروده یی از حمزه واعظی

سرباز وطن! سرت را بالا بگیر تا فرمانده کل قوایت در ریاض، “سرخم” نماند…
سرباز وطن!
سرت را بالا بگیر تا در سایه سروِ قامت تو سرود بخوانیم
و شکوهِ ایستادنت را شادمانی کنیم
سرت را بالا بگیر تا کوتاهی قامت رهبران مان را اندازه بگیریم
و غرور مادران مان را لبخند بزنیم

سرباز وطن!
سلاح عشق را بر شانه هایت بیاویز
خشابِ ایمان را بر کمرت ببند
پوتین های جسارت را برپای کن
تا خشمِ مقدست را “فیر” کنی

سرباز وطن!
سرت را بریدند تا تنِ غرور مارا مچاله کنند
سرِ بریده ی تو اما بیرق غریو مارا بالاتر می برد
سرِ بریده ی تو، سایه بان روزگار تفتیده ی ما می شود
سر بریده ی تو، سخاوت عشق وطن را می سراید
و سرورِ سروری سربداران را بر جان ما سرایت می دهد

سرباز وطن!
قندوز، آن میعادگاه “حرمین شریفین” توست
تا طواف عشق بجا آوری و نماز حماسه ادا کنی
بدخشان، آن قبله گاه قیام توست تا گردنت را همتراز پامیر بالا ببری
و قتلگاه همسنگرانت را قبله ی اقالیم ما بسازی

سرباز وطن!
می دانی خانه ی خدا کجاست؟
خانه ی خدا حرمِ سنگر ارزگان است که هُرم نفس های تورا تقدس می بخشد
خانه ی خدا، خنده های خموش توست که مرا به زیارت می خواند
خانه ی خدا، زیارت دستان توست که برای تنِ آتش گرفته ی “فرخنده” باران می شود
و برای بینی برریده ی “عایشه” درمان می گردد
خانه ی خدا، چشمان بیدار توست که از جنگل های “جاجی” نگهبانی می کند
خانه ی خدا، معرکه ی خوست است که عصمت خواهران مارا پناه می دهد
خانه ی خدا، کشتارگاه “مالستان” است که از خون مسافران ما کعبه برپای می شود
و خانه ی خدا کمینگاه زابل است که آرزوهای 31 مهاجر را دفن می کند

سرباز وطن!
می دانی که ریس جمهور ما و فرمانده کلِ تو، خانه ی خدارا “گم” کرده است؟
فرمانده کل تو، خانه ی خدارا در لابلای عبای سیاه “ملک سلیمان” جستجو می کند
کعبه را در فاصله های حرمسرای شبانه ی “ملک فیصل” می بیند
“قرآنِ عربی” را در پلک های بسته ی مفتی “الباز” قرائت می کند
و نماز سیاسی را به سمت شکوه ِ فرعونی آلِ سعود می خواند

سرباز وطن!
دختران این سرزمین، باکرگان لبخند تو اند
زنان این سرزمین، عشق گمشده ی خودرا در سنگرهای تو جستجو می کنند
سنگر تو، حجله ی آرزوهای “فرخنده” است
سنگر تو، سودای مجنونِ “لیلا” و میعادگاه سیا موی “جلالی” ست
از سنگر تو، هر پگاه عطر همبستری با خدا به مشام می آید
عقدِ تورا با بهشت، در سنگر بسته است
جهازِ عروسان این سرزمین را با برچه های تو سنگین می کنیم

سرباز وطن!
اکنون، در شب های سنگرتو، شبِ شعر برپا می کنیم
در آرامش شلیک تو، غزلِ زندگی می سراییم
و در خنیاگری روزهای تو، “لندی” های عاشقانه می خوانیم

سرباز وطن!
بگذار تفنگت را ببوسم،
چکمه هایت بر چشم بمالم
و عرق هایت را مستانه بنوشم
تا نشهء ی حماسه هایت را برقصم
بازوان تو، پناه دختران من است
تکیه گاه زنان من است
و شکوهِ شوکت شهدای من است
بگذار حریم حرمت سنگرهایت را طواف کنم

سرباز وطن!
امروز دستت را تا آستانه ی خورشید بالا برده ای
تا جرعه ای از آفتاب بر ما هدیه کنی
اکنون خورشیدِ جنوب درتسخیر توست
آفتاب از قندوزِ بازوان تو می تراود
شب در بدخشانِ خشم تو در قفس افتاده است
و غزنیِ غرور تو، غریو شادی های ما شده است

سرباز وطن!
سرت را بالا بگیر تا سرور صلابت رستمی تورا جشن بگیریم
سرت را بالا بگیر تا سنگینی غم های مادران مان را بر سنگ بزنیم
سرت را بالا بگیر تا امشب جشن نامزدی سارا و سیمین و سمانه را شادمانی کنیم
سرت را بالا بگیر تا فرمانده کل قوایت در ریاض، “سرخم” نماند
سرت را بالا بگیر تا دستان کوتاه برادران کرزی به گلویت نرسد
و سرت بالا بگیر تا همه ی سرزمین ما سروستان گردد!