تازه ها :
سوگنامه ها

سوگنامه ها

 

نکهتا داکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده

عنصری،
میتوانی در دوران جهالت نو
با آیپد امریکایی مرثیه بنویسی؟
ها؟ آیپدت را بردار
و انترنتت را با جی فور شاهانه وصل کن
آتش را بنگر
چگونه کوچه های خاکی شهرت را فتح میکند!
رو به گور تو استاده اند
که شعر گفته ای
رو به سنایی
که خدا را عاشقانه سرود
خدای خون و خشم
به انتقام استاده است
ملک الشعرا
انترنت از شعر توخالی مباد
آیپدت را چارچ کن
پیش از آنکه لشکر تازه یی از ارگ
با هدیه یی مرگ
اندیشه را از حافظه ی این دیار بزداید، بنویس

مدحیه مردمانی را
که خاک شان با آتش به باد رفت
وخود آبروی جهان شدند

غزنی ی درد،
غزنی ی خون،
غزنی ی خشم،
اندوه مدار
هر چند از مدنیتت جز گوری چند نمانده
عنصری ات را که بردارند
399 شاعر دیگر صدای تواند

سنایی آی سنایی، مرد عاشق!
های ابوالمجد
ترانه سالار عشق و وجد
برخیز و خدا را در آیینه های شعرت بازنمایان
و بپرس
اینان را او آفریده است؟
این آتش به دوشان ِ خاک آلود ِباد آورده ی بی آب را؟

بمان آی ابو ریحان
بیرون مرو
از صدرخانه ات بپرس
ستاره های ما را چه است؟
خورشید ما چگونه ستاره و شهاب آواره شد؟

غزنی ی خون،
غزنی ی خشم،
غزنی ی خوار!
برف کیست که بر بام تو می افتد؟

جاده هایت خاکی،
دامنت ناداری،
آسمانت دودی،
مرده هایت بی گور
کشته هایت سوخته
صدایت به گوش هیچ جانداری نمیرود!
چشمه های آب های گرم ات را داغ کن
سوزان
بریز بر تربت من
بر تربت همه آنهایی که خیال میکنند
با این همه دهشت نمرده اند
که نامیرا اند
جوشان کن چشمه های پیر بلندت را
اگر حتی نام اصلی اش پیتر بلوند بوده باشد!
تو آب هایت را به جوش آور
و به زبان فصیح انگلیسی دعایم کن
که شکوه باستانی ات را
شهرزادی شوم، داستانی کنم
منی که در سراشیب گم شده گی هایت نالان بودم!

بیهقی را بیدار کن
تاریخ را از جلد اول بنویسد
با نثری آلوده به خون
با واژه های از آتش تباهی
بر کاغذ های از دود و باروت
بنویس بیهقی
فصل اول
سلطنت مرگ
فردوسی را بخوان
شهنامه اش را فرو بندد
سلطان سرافگنده ی ما ایاز هزار محمود است
غزنی، دامنت را بتکان
فصل گرم ِ هویت زدایی ست!

با آتش و خون
کودکان به سخن نیامده را
به خاموشی محکوم کردند
تا مباد به زبان آیند
فصل درو زبان و اندیشه است
فردوسی،شاهنامه ات رستم را باور ندارد
محمود ِخودخواهی بر اوراق شاهنامه ات حکم میراند

غزنی،
حسنک ها بردار اند
شهر در آتش
مردمان در خون
سیاهی
نام خود را نیایش میکند
بنویس بیهقی
فصل دوم
سلطنت سیاهی
وآن فصل وامانده ی کتابت را
بده بسوزانند در شهرآتش فراوان است
مادر حسنک را بگو
همدردانت
چه بیشمار اند اینک
داستان هاست این دیار را
آی مسافر شگفت شهر شعر
آی فرخی
داغگاه اینجاست
داغ مادران بر سینه ی فرزندان
داغ فرزندان بر جگر پدران
داغ مردمان بر دل شهر
داغ شهر بر هستی تاریخ
بیا قصیده یی بسرا
و به ارگ بفرست
تا بیایند
و صدای مان را به حکم طالب جل جلاله ببرند
و نفس های مان را
به امر داعش عز شانه بسوزانند

13-08-2018
حمیرا نکهت دستگیرزاده

***

19984189_1520451077975920_8976954177061967513_o

محمود حکیمی

دیدی که غزنه بار دگر غور گشته است؟
چشمان پهره دار شما کور گشته است؟
دیدی ایاز و حضرت محمود رفته است
در چشم ما و چشم شما دود رفته است
“طالب” نه باز ایل “جهانسوز” آمده است
شب این چنین به نیمه امروز آمده است
کو آن ابوذری که ببوسد تفنگ را
*هشتاد و شش جنازه دو دهمزنگ را
دیدی که غزنه “موصل” و شهر “حلب” شده
موسیچه های کوچه ما جان به لب شده
دیدی که استخوان “سنایی” فروش شد
در ملک و مهد حضرت “سلمان” خروش شد
دیدی که غزنه وجه تعامل شده عزیز!
قربانی صدارت کابل شده عزیز!
موسیچه های شهر من آزاد می شود؟
کرکس برون ز کوی “نوآباد” می شود؟
دیدی که غزنه بار دگر غور گشته است
بیمار گشته خسته و رنجورگشته است
تو خسته ای و حال من از تو خراب تر
کابل برای تشنگی کامت سراب تر
دیروز ارگ و چک چک بسیار بوده است
الدنگ بد قواره چه هشیار بوده است
دیروز بر جراحت جانت نمک زدند
بر تشنگی کام و زبانت نمک زدند
تو خسته ای و جان تو در چنگ زاغ ها
نوک میزنند به مغز من اینجا کلاغ ها
*الدنگ بد قواره چه مسرور می شود
وقتی که غزنه بار دگر غور می شود

***

Screen Shot 2018-08-17 at 22.48.51

نورالله وثوق

 

 


به كابل غرق به خون
بانگِ سکوت

آه شکسته دردلِ اخگر شناور است
درهرکرانه جیغِ مکرر شناور است

پادر عبور جاده فتاده سرِ درخت
درعمقِ بحر آتش وخون ؛ سرشناور است

مادرشکسته خاطر وسوزِ نگاهِ او
هرلحظه ی به وسوسه ی در شناور است

امشب گرفته حالِ دلِ من که اشکِ هوش
درداغِ باغِ لاله مکرر شناوراست

دیدِ صدای قافله ی رنجِ نوبهار
درجستجوی لاله ی پرپر شناور است

سونامیی وزیده ودر بحرِ انجماد
این سرزمین به شیوه دیگر شناور است

سربازِ سربریده به اقصای این دیار
درلُجّه زار اشکِ شناور؛ شناور است

درشطِّ شرمساری غربِ ستم سیر
تاریخِ سرفرازی خاور شناور است

درعهد سروران اسیر سپاهِ غیر
دراضطراب غایله کشور شناور است

..
پیر کرایه چی پریشانِ روزگار
درانفجار شعله ی آذر شناور است

احساس زالِ خسته به دنبالِ زندگی
درزیرتکه تکه ی چادر شناور است

..
قرآن گرفته دست به زیرِ زنخ که وای:
ایمان به موجِ فتنه ی کافر شناور است

بنگر دمی به دامنِ دریای ناله ها
فریادبی کسی پیمبر شناوراست

شهرمن است ودرخَمِ خمپاره های کین
دست غریب وپای توانگر شنا.وراست

اینجا قیامت است وقیامش اسیرِ باد
هرکس به فکر خویش وبه هردر شناور است

چشمِ خطیب شهر هوس پرورِ فساد
بهرِطمع به عرشه ی منبر شناور است

بانگِ سکوت واعظِ دین آشنای ما
درشوره زارِ رزقِ مقرر شناور است

برلب نهاده مهر خموشی ؛ زبانِ او
در نقدِ دام درهم ودالر شناور است

آنسو تنِ تبسم روشن ضمیرِ مست
در غلغلِ مکرر ساغر شناور است

شاعرنهاده لب به لبِ جامِ شوکران
فکرش به لای گیسوی دلبر شناور است
..
یارِ فرشته باور دیرآشنای دل
دروعده های دیوِ مُصور شناور است

نورالله وثوق

پنجشنبه ۱۱ خرداد /جوزا۱۳۹۶

***

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*