تازه ها :
بوطیقای پاشان چشمهای سیاه بهار

بوطیقای پاشان چشمهای سیاه بهار

متن از : محمد شاه فرهود

پیرامو داستان های قادر مرادی

بخش نخست

نقد و مقدمه

شهریارا !

 برای آخرین بار آیا میتوانم قبل از اینکه به فرمان شما سرم زیر تیغ برود، خواهرم دنیازاد را ببینم …  چون قصه بدین جا رسید، سپیده دمید و شهرزاد لب از قصه فروبست …

 قادر مرادی راز و رمز قصه نویسی را خوب میداند. قصه برایش سایۀ وهـم وغـصه است. از اینرو برای کابوس و سایه اش مینویسد. سالهاست که در حوزۀ داستان کوتاه و رمان فعالیت ادبی دارد. نویسنده ای است که درمجموعۀ چشمهای سیاه بهار، با شم شهودی، وارد بازی های بکر زبانی گردیده است، درین قصه ها، سعی میکند تا دریچۀ جدیدی را برای داستان نویسی کشورش بازکند. درک کرده است که شهرزاد چگونه باقصه های خود، مرگ رابه تعویق میاندازد ؟

 شهرزاد

شهرزاد اولین اسطورۀ داستان سرایی است. قصه گویی و روایت از سپیده دم  لبخند او میتراود. شهرزاد قصه گو با گفتن قصه،مرگ را به تعویق میاندازد، معنا و لذت را به داربست انتظاروتعلیق میآویزد. مرگی که درزیر درخشش تیغ، هزارویک شب جرقه میزند، اما بانوی قصه گو به مدد هر قصه، جلاد را یکبار بر تخت سکوت چارمیخ میکند. قصه از پیشانی شب میگذرد. سپیده که میدمد، حنجره به پنجره تبدیل میگردد. قصه درغیبت روشنی فقط برافق های تاریک میتابد. قصه گو مردن را بوسیلۀ روایات داستانی به زیستن تبدیل میکند. قصه یعنی آزادی وسکوت یعنی بربادی. هرقصه درهزارویک شب، الگوی ایستادگی زن در برابرفروپاشی جلاد مذکراست. شهرزاد، شکلی ازافرودیته نیست، بل الهۀ هراست که برای پاسداری از دوشیزگان عصرقیام کرده است. درهزارو یک شب قصه ها پایان ندارند، پایان هر قصه آغاز قصۀ دیگر است. قصه یعنی پایان نیافتن. بازی کردن با تعلیق وظنز، قطعه قطعه کردن داستان در درون داستان، چند روایته کردن،کاربرد زبان اروتیک، زبانی کنایی وطنزآمیز، پاشاندن مرکزوسست کردن معنی و اقتدار، زمان پریشی … تکنیک هایی است که از هزارویک شب به داستان نویسی مدرن و پسامدرن به ارث مانده است. شهرزاد، بانوی مکالمه وقصه گویی است، بانویی که حجلۀ آشویتسی را به دشت های آزاد ابریشم تبدیل میکند … هزارویک شب، هزارو یک داستان. متنی اقتباس شده از مراکزگوناگون فرهنگی… دون کیشوت درفرهنگ اسپانیا به اسطورۀ ملی تبدیل میشود ودر اروپا به اسطورۀ طنز. اما این منظومۀ هزارویک شب نه عقل عرب را جنباندو نه چشم عجم را درچشمۀ بصیرت شست. از نیل تا سمرقند، از گنگا تا نیشاپور، از فرات تا کابل…هزارویک شب متنی که در درون کنش های ظفرمند فاجعه، تابناک مانده است.

سافو

سافواولین اسطورۀ شعرسرایی است،اسطوره ای که به تعبیرافلاطون ایزد بانوی دهم هنراست

است. سافو، اولین شاعـره ای است که شـعری ازجنس ممـنوعه سـرود. شعرغنایی را ازپـرده بیرون ریخت.کاربرد زبان اروتیک را برتارک دنیای مردسالار و المپ زدۀ قرن هفتم قبل از میلادحک کرد…سافو شعرش رابیباکانه سرود هرچنددرزمانۀ خود درزیرواژه هایی همچون روسپی وکافره گلپوش گردید. هومر،اسـاطیر یونان را بطرز مبهم صـورتبندی کرد. آنچه در

سیـنه های عامه پنهان بود، درمـتن وزبان نوشتارمنظومه شد. تخـیل وعقل بشر همـیشه به رده بندی خلاقیت ودانایی ضـرورت دارد. اگرهومردست به قلم نمیبردو این اسـطوره های مبهم رابا نبوغ منحصربه فردخویش به متن تبدیل نمیکرد، خدایان والهه گان المپی وحماسـه های اساطیری یونان درزیرخاکسترتاریخ میشاریدند. منظومۀ هـومر، پیشـامتنی شد بـرای نـگارش حماسۀ تئوگونیای هزیود، نامها، رویداد هاوروایت ها در نسب نامۀ خدایان بوسیلۀ هزیود در قرن هشتم پیش ازمیلاد، درقالب شـعرحماسـی وتعلیمی رده بـندی گـردید. ارسـطودردرون ازدحام اندیشه ها و منظومه ها، به ضرورت نگارش بوطیقا، پی برد.

ای  که نشانی از شور افرودیت با توست                                                                                          چون او

به نرمی با من سخن بگو/ سافو

شهرزاد با گفتن قصه،سافو با سرودن غزل و پنلوپه با دوختن کفن،زیبایی و خرد را با به تعویق انداختن مرگ آفریده اند.

باستانی ها توانستند که تولیدات خلاقانۀ ادبی را با ایجاد بوطیقا، رده بندی نمایند، ولی ما ؟

خلاء

آزادی شالودۀ نقد است. درد مادرحوزۀ نقد ادبی درد تاریخی است. دردکاشتن ودرو نکردن ، درد داشتن و ندیدن. ادبیات داستانی داشتیم، اما  ارسطویی نداشتیم که این قصه های منثور وداستان های منظوم را رده بندی کندو به بوطیقا تبدیل نماید. داستان های حماسی فردوسی، داستان های غنایی خمسۀ گنجوی و قصه های طنزآمیز مولوی ، داستان های منثور سمک عیار، دارابنامه …  داشتیم، اما نقد ادبی نداشتیم،کسی ظهور نکرد که این همه نبوغ وخلاقیت را صورتبندی کندوبرای داستانسرایی طرح بریزدو بوطیقا بنویسد. داستان های هزارویک شب، ادبیات داستانی غرب را در ربع آخر قرن بیستم تکان داد، فیلسوف، منتقد ادبی و رمان نویس با مطالعۀ هزارویک شب، در حوزۀ نظریه های فلسفی و ادبی به دریافت های تازه ای دست یافتند( به تعویق انداختن معنا، به تعلیق انداختن موضوع، ایجاد ابهام، قصه در درون قصه – بینامتن، داستان یعنی نبرد برای زیستن، پایان ناپذیری داستان…) ولی ما، رمانس های منظوم و منثور را به انتقاد جوندۀ موشها سپرده وهزار و یک شب را به حفره های فراموشی بخشیده ایم.

نقد، نوعی از خلاقیت ادبی است. نقد، تلفیق خلاقانۀ علم وهنر است. ترکیبی از خرد منطقی وعقل شهودی. متنی که به نقد تبدیل میشود، بخودی خود متنی تأویل شکن وتفسیر براندازاست. منتقد، در حین خوانش متن، ساختار متن را میشکند، تکه تکه میکند، اماتوته ها را دور نمیاندازد، بل مفصل هرقطعه را با حفظ حرمت، از قطعۀ دیگر باز میکند. منتقد، مؤلف راسلاخی نمیکند، همانگونه که برای گل روی مؤلف مداحی نمیکند. منتقد، تذکرۀ نویسنده را نمینویسد، بل نویسنده را از تذکره جدا میکند. منتقد، مفسر نیت و پیام نویسنده نیست، بلکه زیر پای نیت و پیام مؤلف را سست میکند. هر گونه سلطه وفتوا را متزلزل میسازد.

ما درطول تاریخ، آنگونه که شعر، نهنگ دریای تخیل بوده است، در حوزۀ نقد ادبی حتا در سطح دریاوخزه شناور نبوده ایم. درادبیات داستانی معاصر ما، جای نقد داستان مانند هر نقدی، جایگاه پرقوت وخلاقانۀ خود را نیافته است. داستان نویس، متن میآفریند واین متن هرقدر تابان وآفتابی باشد، اگرنقد نشود، متن نویسی دچار شبکوری و انجماد میماند.خلای نقد داستان، باعث آن شده است که داستانسرا ،کمتر به دریافت های تازه و تکنیک های تازه دست پیدا کند. اگر چیز تازه ای در تخیلش موج میزند، از ترس آن که جماعت ِ عادتی برضدش نشورد، سر تازگی و بدعت را خودش قطع میکند ، نوآوری درکشور جنگزده، پدیدۀ جاافتاده و تابناک نیست، بل غلتیده و وحشتناک است. سانسور خودی آفتی است که در اعماق ترسآلود قصه نویس ومنتقد میجوشد. حذف عادتی زبان اروتیک، نادیده گرفتن روایت های مطروده وممنوعه، کمبود رجوع به طنزوکنایه، فقدان تلفیق در همۀ موارد… امکانات و ظرفیت هایی است که در درون نویسنده بطور ناخودآگاه سانسور میگردند. منتقد، میتواند کشف نماید که کدام داستان نویس چه چیزهایی را به داستان نویسی اضافه کرده است ویا اینکه چقدر توانسته است  به دور از تقلید محض داستان بنویسد. برجسته کردن تازه گیهای داستان، سه کنج مثلث را فروزان میسازد. نویسنده/ مخاطب/ منتقد .

داستان نویسی این خطه، به نقد تابنده و برشدار ضرورت دارد، نقدی که بتواند نقد ادبی را در دنیای متن، برای فرهنگِ بومی صورتبندی کند. اگر یگان یگان جرقه های استثنایی را در حوزۀ نقدادبی رد نکرده باشیم، مابقی، بجای ابریشم، تذکره و طومار میریشیم ، به جای دف طبل میکوبیم، طبلی که دف دف دف ازاین طرب پرده دردزرقرقی.

فراموش مان نشودکه نقدادبی، بازکردن مشت های متن است، نه بازکردن مشت نویسنده. بیاد داشته باشیم که برآمدگی ها و دامنه های متن، جُلجتا نیست که در آن مؤلف را در کاج نوشتارش صلیب زد. نقد، دقت در دورشدن از قضاوت های سطحی است.گریز از فتح و فتواست. نقد محکم گرفتن یخن نویسنده نیست، تفکیک بین مؤلف و متن است، حلول در متن است که جریان نقد را رده بندی میکند. تحلیل و تأویل داستان به خاطر صادر کردن احکام قطعی نیست، بل به منظور تولید کردن متن تابنده و فضای تازه است. فضای اکسیجنی و آزادیبخش . فضایی که هم به درد نویسنده بخورد هم به درد خواننده و هم خود منتقد را برای پرش های آزادتر و منصفانه ترآماده سازد. اگر نقد بیمیرد، داستان ها نیز میمیرند. بسیاری از شهکار های مشهور قرن بیستم، نتیجۀ کارمایه های منتقدان است. داستان های اولیس ومسخ و بوف کور و صدسال تنهایی …  تا هنوز مورد نقد و بررسی قرار میگیرند. منتقد است که پیچیدگیهای داستان را کشف، مشهور و ماندنی میسازد.  منتقد است که نوشتۀ نویسنده را به طریق دیگر مینویسد.

در فرهنگ معافیت افغانی، حتماً توجه کرده اید زمانی که یک کسی که اصلاً نقدعملی را بلد نیست و زیکزاگ های نظریۀ نقد ادبی را خوب نخوانده است، قلم را مانند تیغ دوسره به دست میگیرد، با یک رُخ تیغ، چشمان داستان نویس را از کاسۀ سر بیرون میکشد و با رُخ دیگر، گردن و پای داستان را از تن جدا میکند. چنین منتقدی (دعوا جلب) در پلۀ اول زور میزتد تا جُل و پوستک قصه نویس را از خانۀ متن بیرون بریزد ودر پلۀ دوم  با نیت و قضاوت قبلاً ته نشین شده، داستان مؤلف را بند بند به شیوۀ قصابان مسلخ، سلاخی کند. نمیگویم که منتقدان مفلوج حق ندارند که چیزی بنویسند، بل میگویم که اندکی با استقلال رأی ومنصفانه بنویسند. پرده را ازروی تندیسۀ داستان برمیدارند امابا تلالؤی تبر.

فقدان نقد ادبی باعث آن شده است که در عصر نقد ِ تألیف به نقد ِ مؤلف سرگردانی بکشیم. نتوانیم بر نکات زبردست داستان توجه نماییم، مادامی که لایه ها و بازی های  پیچیدۀ داستان  درک نشود، نقد به سوی نق زدن میرود. فضای کنایی و استعاری، هزل و جد، هجووطنز، تناقض و تقابل، بازی های زبانی و سخنی، واقعیت موجود و واقعیت جادویی، ابژه وشبیه سازی واقعیت، عصربیگانگی و عصر گسیختگی، زمان خطی و زمان چرخشی، عمق و ریزوم، دورۀ پارانوئید و شیزوفرن، یکدستی و تکه تکه گی، دیکتاتوری کلام و دموکراسی سخن، تمامیت بخشی و تزلزل، ساختار و ساختار شکنی، حضور و غیاب، ژانر بسته و بینامتن، فالوگوسنتریسم و چند ریختی، مدلول های ثابت و دال های پرشی، روایت و تکثر، قواعد و بحران، ادغام و اقتباس… چیزهایی استند که خاصتاً در قرن بیست و یکم برای نقد داستان دارای اهمیت بنیادین میباشند.

از اینروست که، نمیتوان هودج هرخزعبلاتی را برشانۀ نقدعملی بار زد. اگر درجریان نوشتن با جنگ های زرگری و ستایش های عنعنوی، خداحافظی نکنیم، تندیسۀ هر نقدی پس از تغیرهر وضعیت و هر رژیمی، نه مانند پرومته، بل مثل کرونوس، نه فقط درچار برج پشیمانی، بل در چار کنج تاتاروس نیز، چارمیخ خواهد ماند.

مرادی

اگر راه داستان را ادامه بدهی،                                                                                                          ذخایر دست ناخورده ای را در اختیار داری که تا حال                                                                   کسی به آن روی نیاورده و چیزی  نوشته نکرده است /  استاد رسول جرئت

از داستان جهاد اکبر تا چشمهای سیاه بهار( از دهۀ دوم قرن بیست تا دهۀ دوم قرن بیست و یکم) صدها داستان کوتاه و بلند، ادبیات داستانی این خطه را پُر میکنند.داستان به حیث یک ژانر ادبی مدرن درکشور ما در فضایی پدیدار گردید که میراث هزار سالۀ شعر در آن یکه تاز میدان بود. طی این صد سال، قصه نویسی در اشکال گوناگون به ظهور رسید. در کنار زبان جادویی شعر، کم کم زبان قصه نویسی ایجاد گردید. آبهای زبان داستانی در دریای زمان به حرکت افتید.

درداستان مدرن، قصه نویس درعملیۀ نوشتن به حیث دانای کل عمل میکند. مقصد نویسنده رسیدن به انسجام و یکدستی است، اقتدار و سیطرۀ مؤلف درهر روایتی پیدا و پنهان است. منتقد نیز مانند قصه گو، بر شانۀ کسی شال قهرمانی میاندازد و برگردن کسی دستمال مسخ و مسخرگی. یکی را تا سرحد محو هجو میکند، یکی را تا سرحد تقدیس تجلیل . طی این صد سال، رمان ها و داستان های کوتاه، با درنظرداشت معیار و قواعد، با دغدغۀ نشان دادن و بازگویی، علیت و زمان ساعتی، شخصیت و واقعه، پدیدار گشته اند. در جهان متن، در فضای وطنی، داستان های متنوع تل انبار گشته است.

ساختارداستانهای رئالیستی ومدرنیستی افغانستان نشان میدهند که ما درین قصه ها با واقعیت هایی سروکار داریم که با یک نوع روایت، یک نوع نگرش و یک نوع نشان دادن، بازنمایی میشوند. برخی از داستانها به لحاظ تکنیک، چند لحنه و جادویی است و به لحاظ زبان، متکثرو چند بُعدی . عصر تنهایی وازخودبیگانگی ها را در وجود شخصیت ها توصیف میکنند. توجه به یکدستی، ستونی است که سقف داستانها را تابناک ومستحکم نگهمیدارد. قصه نویس تلاش میکند تا در هر وضعیتی، از پراگندگی جلوگیری کند و در هر کوچه ای که دم میگیرد، قصدش این است که سرانجام به بالاحصار انسجام و زیبایی برسد. داستان مدرن در فضای استعاری نفس میکشد. قلم برکاغذ میلغزد تا با کاویدن روح آدمها، … نیت و دانایی و پیام مؤلف، در فضای متن، تابنده و پر درخشش بماند. داستان زبده  مربوط به نیت و بزرگ شدن رگهای گردن نویسنده نیست، بل چگونه نوشتن و تازه نوشتن است که داستان را داستان می سازد.

مرادی به حیث رمان نویس و داستان کوتاه نویس، در ادبیات داستانی سرزمین پاشان، جای مشخصی را از خود کرده است. داستانهایش بخشی از فرهنگ ادبی افغانستان است. از آرامش اندخوی تا مزار، از آشویتس کابل تا پشاور، در هیچ شرایطی، لب از قصه و انگشت ازقلم برنگرفته است. قریب به یک ونیم دهه است که دریمگان ِ هالند، داستان میآفریند. مرادی بازبان و روایت آشناست. تخیل و ذهن پخته ای در نوشتار دارد . مردم و جهنم را میشناسد. قلعۀ محکومین را بلد است. زجر و زمزمه را در حافظه دارد. مملو از سایه  و صبر وکابوس است. در بیش از سه دهه تا هنوز دو رمان نوشته و بیش از هفتاد و پنج داستان کوتاه. این حجم نوشتاری نشان میدهد که نویسنده بلاانقطاع عاشق نوشتن و تولید متن بوده است.

شبی که باران میبارید ( مجموعۀ 11 داستان کوتاه،کابل 1369)

صدایی از خاکستر ( مجموعۀ  24 داستان کوتاه ،پشاور 1374)                                                        برگها دیگر نفس نمی کشند ( رمان ،کابل 1370)                                                                               رفته ها بر نمیگردند ( مجموعۀ 13 داستان کوتاه ،پشاور 1376)                                                     سرمه و خون (رمان ، هالند ، جدی 1379)

دختر شالی های سبز(مجموعۀ 4 داستان بلند ، پشاور 1387)                                                    چشمهای سیاه بهار( مجموعۀ 23 داستان ، فرانسه 2014)

” سرمه و خون با ما، با من و پدرم آغاز میشود … در اینجا میخواهم یاد آور شوم که لحن داستان به مثابه ی یکی از ستونهای مرتبط با سبک در داستان با عناصر سبک (زبان، معنی و موسیقی) نیز ارتباط میگیرد. بناءً، لحن  بدون پیوند با صداها وشخصیت ها نمیتواند، شکل بگیرد. پس اگر ما از ورایی همین بحث ها از چپ به راست نقب بزنیم و  لحن داستان “سرمه و خون” را در مقایسه با نوشته های دیگر مرادی مثلاً داستانهای کتاب ” صدایی از خاکستر” مجموعه های داستانی “دختر شالی های سبز” و ” شبی که باران میبارید” مورد بررسی قرار بدهیم ، با آسانی گرافهای مشابه یی را در محور های موازی سبک و لحن ترسیم میتوانیم. این یکدسته گی ها در همین چند مجموعه ی داستانی، داستانهای ” مرادی” را بدون نام و امضای او، برای بسیار ازخوانندگانش درافغانستان وایران قابل شناخت میسازد”

تحلیل گرافیکی داستان سرمه و خون با قاعدۀ عناصر داستانی / زینت نور

چشمهای سیاه بهار

این مجموعه، شامل بیست وسه داستان است. این کتاب قطور با داستان چشمهای سیاه بهار، در فضای بالنسبه شیزوفرن آغاز میگردد. وبا داستان “همسایه و باغ خواب های من” در فضای مبهم پایان مییابد. من درین نقد، قصد ندارم که تمامی داستانهای این کتاب را مورد دقت، تحلیل و تأویل قرار بدهم. چون میدانم که هر داستان این مجموعه، دارای تفاوت ها و امتیازاتی است که به صورت جدا جدا مورد بررسی قرار بگیرند. خوانش هر قصه نقد جداگانه ای را طلب میکند. بنابرین من تلاش میکنم که درین نوشتار، داستان “چشمهای سیاه بهار” را نقدو بررسی نمایم  و دو قطعۀ کوچک بر دو داستان دیگر نیز بنویسم.

چشمهای سیاه بهار، قطعه ای از یک رمان است. اگر سکوت، ابهام و تعویق را از درون داستان برداریم، و به جای آن واژه ها و روایات را بگذاریم، داستان  به رمان قطوری تبدیل میشود . چشمهای سیاه بهار، داستانی است که من ِ یکپارچه را منفجر میسازد. داستانی که از همان  سطر های آغازین خود، واقعیت موجود را در ادغام با واقعیت غیر ممکن،آشفته میسازد. تثلیث زمانی را در برابر هر چشمی ( منجمله چشم نویسنده) برهم میزند و خواننده را در میان بن بست های سطور میخکوب میکند. داستان ، برخلاف عُرف، از آخر شروع میشود نه از اول.

 داستان، مکالمه با کابوس و معامله با کارتوس است. سرنوشت معلمی است که بعد از مردن دربارۀ چگونگی مردن خود روایت میکند. راوی میداند که لذت مردن یگانه راه تحمل زیستن است. دهن جسد باز است، مرده تلاش میکند تا لحظات بسته شدن دهنش در مورد تنهایی هاوبیچارگی های خود چیزهایی پراگنده و پریشان بگوید… معلم، درین سفر جادویی کتابهای الماری اش را ورق ورق در سطل کثافت میریزد…معلم، روشنفکر بربادرفته ای است که یک بار به حیث جسم میمیرد و صدبار به حیث روح و اندیشه. داستان، با پراگرافی شروع می شود که هر خواننده ای آن را دوبار میخواند تا مگر چشمانش دچار سؤدید نشده باشد.با خوانش دوم،گمان میکنی که مرز بین ابژه و سوژه فرو ریخته است.گمان میکنی که سطور در زیر ساطور نشسته اند.

مقتول دربارۀ قتل خود تحقیق میکند. در درون اشباح، داستانی به سبک روایات مبهم و پریشان، اتفاق میافتد.داستان چشمهای سیاه بهار، مرده ای است که دربارۀ زنده شرح میدهد. درین داستان برخلاف رمان رئالیستی، مرز بین محاکات و واقعیت ویران گردیده است. این داستان، شکلی از یک رمان است. رمانی که زمان را منقبض کرده است و مکان را در مکانی ترین شکلش از مکانیت انداخته است. نویسنده درگزینش اسامی و انتخاب حوادث شم شهودی اش را به کار برده است.از توصیف بیهوده امتناع کرده است. سپیدی ها و سکوت هایی که متعلق به دریافت خواننده است، اگر به متن اضافه شود قصه طولانی تر از فُرمی است که مقتول در زیر هستی شناسی قرار میدهد.

 ” من خودم را مؤظف ساخته ام تا موضوع قتل خودم را خودم بررسی کنم و بدانم که قاتل من کی بوده است. وقتی دراین دنیای زندگان، قانون به قتل میرسد، مقتولان خودشان باید در پی عاملان قتل شان بگردند. من سعی میکنم تا به یاد بیاورم که چگونه کشته شدم ” /   پراگراف اول ،ص 1

چشمهای سیاه بهار، با تکه تکه شدن شخصیت و روایت و زمان، روح چندپارۀ زندگی  را پاره پاره میکاود و میبلعد. مقتول دربارۀ قتل خویش هذیان میگوید. جسد دربارۀ زندگی که خود نوعی ازجسد دیگر است، روایت های کابوسی سر میدهد. هر روایت، دو نوک یک خلا و یک فقدان است. فقدانی که آگاهی های درون کتابها را بلعیده است. هر روایت ، دو قطب یک گسیختگی است.گودالی که حتا با مردن نیز پُر نمیگردد. درین داستان مردن پایان تراژدی نیست، بلکه آغاز یک تکانۀ مدفون است. در سرزمین مردگان، رویداد ها فراموش نمیشوند. این زنده ها هستند که مانند توته های عقل، تن به اِغماض و اغماء میدهند. درین داستان، روشنفکر، جسدی است که علت قتل خود را شبیه سازی میکند. روشنفکر، معلمی است که از کتاب و میراث های فرهنگی گریزان است. مقتول، معلم، قصه گو، راوی … نامهای بی هویتی هستند که انسان گسیخته و پاشان را برای کی؟ شاید برای خود معرفی میکنند. راوی، حس لحظه را به طرز بریده و پرآشوب روایت میکند، روایتی که هیچگاه تکمیل نمیگردد.

شاید بیاد داشته باشیم که اورفئوس( شاعر و آواز خوان و چنگ نواز اساطیری یونان) تکه تکه شد، با آنکه سرش از تن جدا شده بود، اما سر بریده اش لبخند میزد و آواز میخواند… هر رمانی در هر زمانی  تلاش میکند تا حس تازه ای خلق کند. زبان تازه ای بیافریند.آنچه در رمان ریالیستی به تولید لذت و زیبایی وحقیقت و فضیلت منتهی میشد، در رمان ریالیسم جادویی جای خود را به تکنیک ها و بازی هایی بخشید که منجر به رده بندی جدیدی از زیبایی و حقیقت شد. امروزه نیز داستان به حیث یک متن، تلفیقی از همۀ امکانات و ظرفیت های قبلی است. ادغام شگرد ها و تکنیک هاست. ترکیبی از سبک ها و ژانر هاست. چرا نویسندۀ چشمهای سیاه بهار، داستانش را اینگونه سامان داده است؟ چرا از زبان مقتول روایت میکند؟ چرا شخصیت های داستان در زمان ساعتی و مکان عادتی مستقر نیستند؟ چرا همه چیز مبهم و مستتر است؟ شاید برای آنکه میخواهد حس تازه ای خلق کند. زیبایی و واقعیت را به گونۀ متفاوت ببیند. چرخۀ روایت را به طرزدیگر بچرخاند. راوی داستان(مقتول) آدمی است سرگردان،گسیخته و سودایی، با تناقضات فکری در گودال دلهره نشسته است، هر لحظه  برای خود قبری تازه حفر میکند.واژه ها برایش بم خوشه ای میشوند. هر جمله یک تابوت کوچک است. در افق  مرگ ایستاده است، حنجره اش دهلیز تاریکی است بازشده  به سوی مرگ. وحشت زیستن را برای مردن تحمل میکند. هرواقعه، فاجعه است. اشیا همگی مدهش و ترسناکند ” اشیاءبه نظرم وحشتناک جلوه کردند.  از نگاه کردن به آنها میترسیدم و حس میکردم از آنها وهم و اضطراب مبهمی در فضای خانه پخش میشوند” گفتار به باغ وحش ِ کفتارتبدیل میشود. راوی، موجودی میشود معادل هیچ. هیچی که برای هیچی خود به دنبال تناقض ها سرگردان است. سطر ها کوچه هایی هستند که به دالان تاریک صفحه در صفحه منتهی میشوند. فضا پراز خشونت و دروغ و تباهی است. راوی تن ِ خود را مقتول میسازد تا قتل ایده ها را به نمایش بگذارد.

“… قادر مرادی اما خود قادر مرادی است، نویسنده ای است سزاوار احترام . قادر مرادی نه دنباله رو است و نه مقلد … پرتلاش است، گوشه گیروفروتن ” / استاد واصف باختری / تلویزیون نور

تثلیث خطی

زمان خطی در حوزۀ داستان نویسی عادتاً نوعی از تثلیث اقدس بوده است. اما این تثلیث(گذشته ـ حال ـ آینده) در چشمهای سیاه بهار میشکند. زمان فُرم سنتی وساعتی را از دست میدهد. بی زمانی وعدم ارتباط در فضا شناور است. گذشته در درون حال مستی میکند. زمان درپراگراف نخستین ودر قطعات پراگنده به شکل چرخشی پدیدار میگردد. تکنیک فلش بک، جریان سیال ذهن و برهم خوردگی زمان قبلاً نیز در داستان های دنیا اتفاق افتیده است، اما زمان درچشمهای سیاه بهار با فروپاشی تثلیث خطی آغاز میگردد، این ترفند، عقل و ذوق خواننده را دچار بُهت وحیرت میسازد. وقتی جسد به سخن میآید، صرف نظر از این که خواننده متوجه زمان باشد یا نباشد، شیوۀ روایت، به طرز غافلگیرانه ای عادت را میشکند. خاصتاً عادت افغانی که در خوی مینشیند و تا دم مرگ بیرون نمیشود. زمان، سیستم عصبی ساختار داستان است. در داستان های کلاسیک و مدرن ، شخصیت و حادثه در درون زمان های ساعتی به ساختار میرسند و این زمان همواره  به شکل خطی و نورمال اتفاق میافتد. کنش ها و شاخصه های عاطفی وسنی، از گذشته به سوی حال رشد میابند. شروع ـ میانه ـ ختم، در کنار آدمها و حوادث به طرز ساعتی و لحظه به لحظه  پیش میروند. در چشمهای سیاه بهار، زمان سرچپه شده است. ساعت در بالای سر جسد میایستد. راوی، حوادث و شخصیت ها را در یک طرح حساب شده، صورتبندی نمیکند تا معلول مرگ را مسجل نماید. روایت نمیکند که سرانجام بعد از آزمایش ترس و تنهایی به قتل برسدو با صدای گلوله،  آری صدای مبهم گلوله، نقطه ای باشد برآخرین جمله. زمان در داستان چشمهای سیاه بهار، زمان شناخته شده، سنتی وساعتی نیست.

مکان نیز در داستان چشمهای سیاه بهارخاصیت مادی ندارد. مکان در ذهن راوی فرو میپاشد. خالی از بُعد میگردد. مکان در داستان های گذشتۀ نویسنده، اکثراً با معیارات واقعگرایی صورتبندی میشد. در سبک دیروزی، مکان از طریق ابعاد و نام معرفی و تشریح میگردید. اما اینک مکان نه حاوی نام است و نه دارای سقف و دیوار.

” چندین بار تهکاوی را جُسته بودم، اما چیزی به نام تهکاوی نیافته بودم. به خیالم میشد که این آهنگ در تۀ این خانۀ بزرگ و قشنگ دفن شده است و من گاهگاهی صدای روح این آهنگ دفن شده و شعر دفن شده و غزلخوان و نوازندگان دفن شده و یا زنده به گور این آهنگ غم انگیز را میشنوم “

***

ادامه دارد…