تازه ها :
انتخاباتِ سرنوشت ساز

انتخاباتِ سرنوشت ساز

دولت دولتیار

(تبصره و تأمل در باب ماهیت تیم اشرف غنی، دولت سازی یا دولت ستیزی)

در این یادداشت به نقد وبررسيِ تیم دولت ساز می پردازم.در این انتخابات چند تیم بلحاظ پایگاه اجتماعی، داشتن منابع و قدرت و تأثیر گذاری در افكار عمومی مطرح است؛ تیم دولت سازِ غنی، تیم ثبات و همگرایی عبدالله و تیم عدالت و امنیت نبیل.من در اینجا به نقد مهمترین تیم یعنی تیم غنی می پردازم كه در طی پنج سال گذشته قدرت و حكومت در اختیارش بوده و از اینرو با نقد و بررسيِ كارنامه گذشته اش فهم شعار ها و وعده های انتخاباتی وی برای حكومت آینده راحت تر و پیش بینی عملكرد احتمالی آن نیز دقیق تر می شود.اشرف غنی ماهیت و هدف سیاسی خود را دولت سازی می داند و از اینرو من هم به كوتاهی دولت سازی را با در نظرداشت سیاست و عملكرد غنی در طی پنج سال گذشته بررسی می كنم.در یك جمع بندی بسیار كلی می توان گفت دولت سازی در كشور های فرو پاشیده با دو معیار و عنصر پایه و اساسی تعیین می شود؛

یكم نهاد سازی به عنوان ساختن بدنه و كالبد عینيِ دولت و دوم شایسته سالاری و معیار شایستگی در مقام هدف و غایت دولت و جامعه.

اول نهاد سازی.

اولین پایه دولت سازی، نهاد سازی و نهاد محوری است. نهاد سازی به معنای ایجاد ساختار عقلانی و نظام مند قدرت است كه نتیجه آن تقسیم قدرت و صلاحیت بر مبنای تخصص و مشاركت همگانی، كارایی، برقراری مجموعه ارزش ها و هدف ها برای جامعه، برآوردن نیازهای مردم، مدیریت منافع گوناگون و متضاد در چارچوب مشاركت فراگیر همه صاحبان ذی نفع در چارچوب قدرت، تأمین ثبات، حفظ امنیت، استقرار عدالت و تأمین سیستم مشروعیت بخشی از رهگذر رعایت این قواعد عمومی است.اما اشرف غنی بر خلاف شعارهایش به نهاد سازی و كار سازمانی باور ندارد.تنها دغدغه او قهرمان سازی از خودش است نه دولت سازی. غنی دولت سازی را در قالب تئوری توسعه و ادبیات آن مطرح می كند.او با فقط با شعار های میان خالی از توسعه و رشد صحبت می كند در حالیكه نه سواد توسعه و توسعه سازی را دارد و نه اراده اش را.كل فهم و سواد او از توسعه خواندن طوطی وار گزارش های طرح های رشد اقتصادی و سیاست دیجیتالی كشورهای شرق آسیا است كه بانك جهانی هر پنج سال منتشر می كند.او از مدل رشد اقتصادی سنگاپور، مالیزی، تایوان و كره جنوبی در افغانستان سخن می گوید در حالیكه پیش زمینه های ساختاری، فرهنگی، آموزشی، اجتماعی، ژئوپولیتیكی، سیاسی و تاریخی توسعه در این كشورها را نادیده می گیرد.از همین رو اشرف غنی حتی سواد توسعه را ندارد.توسعه دو بُعد دارد؛ بُعد كمّی كه همان رشد اقتصاديِ تولیدیصنعتی است نه خدماتیمالی و بُعد كیفی كه توسعه سیاسی، فرهنگ سیاسيِ دموكراتیك، آزادی های مدنیسیاسی و گسترش فرهنگ تكثر و مدارا را در بر می گیرد. از تحلیل ها و سخنرانی های عوامانه اشرف غنی پیدا است كه او حتی توسعه را خوب نفهمیده و از عملكرد او پیدا است كه برعكس شعارهایش او سیاست ضد توسعه را در پیش گرفته است.اولین پیش شرط توسعه در بُعد كمّی بازسازی زیر بناها در سطح ملی است.اما اشرف غنی پروژه های كلان ملی مثل توتاپ، پروژه شاهراه هراتكابل از مناطق مركزی(گردن دیوال)، بند آب گردان های كوچك در بامیان، دایكندی، غزنی و بادغیث را لغو كرد.صرف به این دلیل كه تأسیس این زیر بناها باعث پیشرفت و تحول منطقه یك قوم همیشه محروم(هزاره ها) می شود. این میزان تعصب، تبعیض و جهالت غنی نیاز به فهم تخصصی ندارد.حتی یك انسان عادی هم می فهمد كه توسعه بدون وجود زیر بنا ناممكن و مثل مشت در هوا كوبیدن است.آیا كسی كه مهمترین و زیر بنایی ترین تأسیسات ملی را صرف بخاطر ترس از پیشرفت یك قوم كه نتیجه آن محرومیت كل افغانستان است، لغو و تخریب می كند، می توان سیاست مدار توسعه و سازندگی خواند؟!!!اشرف غنی ادعا دارد كه او برنامه رشد اقتصادی دارد. آیا برنامه های رشد اقتصادی و مبادله ی بدون زیر ساخت ها و زیر بنا در سطح ملی ممكن است؟!

در بُعد كیفی اولین پیش شرط توسعه، اصلاح ساختاری در تمام ساخت های اجتماعی و عرصه های نهادی(نهاد سیاسی، نهاد آموزشی، نهاد اقتصادی، نهاد حقوقی و…)است.در كشور های عقب مانده كه اغلب سیاست اصلاحات از بالا به پایین و غیر موازی دارد، اولین پیش شرط توسعه توزیع قدرت بر مبنای تشكیلات و مكانیسم سازمانی است كه نقش فرد و برجسته شدن شخصیت فردی در آن بسیار ضعیف باشد.اما اشرف غنی در عمل جلوی اصلاح قانون اساسی، اصلاح قانون انتخابات، اصلاح سیستم به پارلمانی، اصل محوریت احزاب و برنامه ی و جمعی شدن رقابت و مشاركت سیاسی را گرفت.بجای اصلاح بروكراسی فاسد، كهنه و ناكارای حكومت، كل وزارت ها و سازمان های حكومتی را خلعِ صلاحیت كرده و بجای آن شورا های شخصی و موازی در مهمان خانه ارگ ساخت.حتی جنبش های عمده اجتماعیسیاسی كه اعتراض مدنی شان سازنده الگوی رفتار دموكراتیك و عقلانی ساختن فرهنگ سیاسی در افغانستان بود، از سوی حكومت غنی بی رحمانه سركوب شد.

این یك امر بدیهی است كه پی سنگ اولیه توسعه سیاسی و دولت سازی نهاد سازی است؛ خصوصیات عمده نهادسازی عبارت اند از تقسیمِ شفاف و عادلانه صلاحیت و وظائف، اصل سلسله مراتب بر مبنای تخصص، اصل نظارت متقابل و بیرونی، اصل تقدم ساختار بر كار گزار و اصل گسترش خلاقیت كارگزار در چارچوب اهداف معقول ساختار.این ویژگی ها چه در سطح بروكراسی به منزله سازمان عقلانی و مدیریت حرفه یی و اجرای وظایف حكومت و چه در سطح كل ساختار حكومتی كه مسئولیت كلی راهنمایی و هماهنگی منافع گوناگون در عرصه قدرت سیاسی را دارد، عناصر نهاد و نهاد سازی است.اما برعكس اشرف غنی نهاد های نیمه كاره حكومت را فلج تر ساخت و نهاد ها را تخریب كرد.بجای تقسیم كار سازمانیحكومتی تمام صلاحیت ها را در قبضه خودش در آورد.در حكومت او تخصص را با ذره بین هم نمی توان دید. نظارت متقابل نابود شد.فقط كافی است به متصدیان و مقامات بالا و متوسط حكومت هم در لایه سیاسی و هم در لایه اداری نگاه كنید كه اكثریت مطلق به قوم و قبیله اشرف غنی تعلق دارد.اشرف غنی حتی قوه قضائیه را هم در قبضه خود در آورد. اصل تفكیك قوا را برهم زد.عملكرد قوه قضائیه به مثابه یك ركن مستقل حكومت و به عنوان یكی از عناصر توازن و تعادل قدرت و نهاد اجرای عدالت و تفسیر قانون در هر كشور اساس و معیار دموكراتیك بودن حكومت و و تضمین زندگی منظم و عادلانه، ثبات اجتماعی و تحقق بخشیدن آزادی های مدنی، حقوق بشر و حقوق شهروندی است.اما دیدیم كه غنی در تصمیم گیری های این نهاد نیز مداخله كرد و عملا در راستای سنت استبدادی و تمركز قدرت و شكست دولت سازی گام برداشت.پارلمان كه ركن قانون ساز دولت و اولین ركن نزدیك به اراده جمعی و مردم است، عملا به مركز نفاق قومی، محفل دلالی و كانون نوكری برای غنی تبدیل شد.غنی تلاش كرد پارلمان را حجره فاحشه های سیاسی و حنجره قبیلوی خود بسازد.قوه اجراییه كه مركز اصلی كنترل و رهبری سیاست سازی و مركز رهبری كنترل و مدیریت بحران است عملا در وجود او خلاصه شد.قوه اجراییه نه كانون مشاركت علایق و منافع گوناگون( در جامعه قومی افغانستان مظهر مشاركت اقوام به حساب می آید)بلكه مركز باز تولید استبداد قومی و سركوب سایر اقوام است.غنی معاون اول خود را كلا از صحنه حذف كرد و معاون دوم خود را تبدیل به نوكرِ دربار و كاتبِ فرامین ظالمانه خود كرد.غنی با بی صلاحیت ساختن و مطیع ساختن سرور دانش و تحمیل تبعیض سنگین بر مردم هزاره خاست پیام واضح به جامعه دهد و آن این كه اساس دولت سازی او بر بنیاد درجه بندی اقوام و برتريِ یك قوم و غلاميِ قوم دیگر است. تمركز مطلقِ قدرت در اختیار خودش به عنوان سمبل برتری و تاریخيِ قوم همیشهحاكم و بی صلاحیت ساختن مطلق سرور دانش به مثابهمجسمه تشریفاتيِارگ به عنوان سمبل غلامی و حقارت قوم همیشهمحكوم معنا دار است.بنابر این اشرف غنی با نهاد سازيِ دموكراتیك و مشاركت پذیر هیچ سنخیتی ندارد.

اگر اصول دولت سازی و قانون اساسی را به عنوان مبنای دولت سازی در افغانستان معیار قرار دهیم، بین عمل سیاسی اشرف غنی و محتوای قانون اساسی هیچ رابطه ی حتی یك رابطه جزئی و ناقص هم دیده نمی شود.از این منظر اشرف غنی دولت ساز نیست بلكه دولت ستیز است.

دوم شایستگی.

دومین ركن اساسيِ دولت سازی اصل شایسته سالاری به عنوان پایه ارزشی در جامعه و دولت است.ساختن دولت به معنای توانایی عقلانی تحقق اهداف یك جامعه در كلیت خود است.دولت سازی همان تحقق امر كلی و استقرار نهادینه شده ی عقل ابزاری می باشد.این غایت در دنیای امروز آزادی انسان ها، برابری انسان ها، رستگاری و رفاه مادی و معنویت این جهانی شان است.پایه و قاعده آزادی عدالت است.صورت برجسته عدالت شایستگی است.دولت سازی زمانی ممكن می شود كه یك جامعه به شایستگی به عنوان معیار تحقق آزادی در تمام عرصه های حیات جمعی به تفاهم برسند و امر كلی از چنین خرد جمعی نشأت گیرد و امر سیاسی بر مبنای آن تعریف شود.تاریخ افغانستان تاریخ شكست دولت سازی است.حكومت اشرف غنی كه از طنز تلخ روزگار مدعی دولت سازی است شاهد مثال واضح شكست دولت سازی است. زیرا در حكومت غنی مبنای توزیع قدرت قومی است.مبنای توزیع ثروت قومی است، حتی با سهمیه بندی كانكور توزیع معرفت را هم قومی ساخته است.كانكور مهمترین نماد و ساز و كار شایستگی است.غنی با سهمیه بندی كانكور و نفی شایستگی ثابت ساخت كه او دغدغه دولت سازی مدرن را ندارد بلكه او سازمان قبیله می سازد كه اساس اش بر زور و سلطه باشد نه شایستگی.اتفاقا شایستگی تنها راه حل عبور از قومیت به فردیت نیز هست.زیرا با وجود و استقرار شایستگی، توانایی و لیاقت فرد و شخص اهمیت یافته و برجسته می شود. وقتی كه شایستگی اساس تصرفِ حق و منزلت باشد و شایستگی اساس ارزش گذاری باشد، در این صورت قوم و قوم گرایی بطور طبیعی از دایره ارزش گذاری خارج می شود.زیرا عامل شایستگی فرد و خصال فردی او است نه قوم. این نشان می دهد كه غنی عمیقا و ذهنا به سیاست هویت و قومیت ایمان دارد.در بعضی از كشورهای مدرن كه دارای پیشینه سیاست هویت و تبعیض علیه قوم و ملیتی خاص بوده اند، تلاش می شود تبعیض مثبت به نفع تبعیض دیده ها اعمال كنند تا هم عدالت و برابريِ فرصت را در راستای تحقق شایستگی بیشتر و وسیع تر سازند و هم اعتراف رسمی باشد به یك ستم تاریخی برای تسكین روان قربانیان در راستای همبستگی ملی.اما در افغانستان بویژه در حكومت غنی كه ادعای دولت سازی و ملت سازی دارد تبعیض مثبت كه هیچ، حتی با اعمال قوانین ظالمانه و ضد شایسته سالاری، مانع بیشتر و بزرگتر در برابر ستم دیده ها و تبعیض چشیده ها قرار می دهد. غنی ادعا می كند فرصت را برای جوانان فراهم كرده است و جوانان زیاد در پست های دولتی استخدام شده اند.اما سؤال این است كه آیا تنها قوم اشرف غنی جوان دارد؟ چرا جوانان تحصیل یافته و شایسته از اقوام تاجیك، ایماق، اوزبیك و بویژه از محروم ترین قوم یعنی هزاره به تناسب شایستگی و شعاع وجودی شان در تصدی های عالی دولت حضور ندارند؟ آیا هزاره، اوزبیك، بلوچ، عرب، ایماق وجوان ندارند؟ تعداد سفراء، تعداد والی ها، رؤسا، افسران، فرماندهان امنیت ولایت ها، وزراء، معاونین و متصدیان متوسط نهاد های دولتی چرا از یك قوم است؟ (هرچند تاجیك ها خود را در قدرت تثبیت كرده اند و حضور آنها در قدرت به تناسب جمعیت شان معقول و عادلانه است، اما اشرف غنی در صدد برهم زدن این تناسب نیز است.ولی هزاره ها كه از مشاركت در قدرت محروم بوده اند، در منطق غنی باید مطلقا حذف شوند)

هر چشم بینا می بیند كه حكومت غنی سر تا پا در قوم گرایی و انحصار قومی غرق است.كافی است به متصدیان و مقامات بالا و متوسط حكومت هم در لایه سیاسی و هم در لایه اداری نگاه كنید كه اكثریت مطلق به قوم و قبیله اشرف غنی تعلق دارد.حضور بعضی اقوام عمده مانند هزاره در این سطح نه با تلسكوپ دیده می شود تا ما دور بین ها ببینیم و نه با میكروسكوپ قابل مشاهده است تا نزدیك بین های داخل افغانستان ببینند. در سیاست و منطق غنی شایستگی غایب اصلی است و بنابر این هدف غنی دولت سازی نیست بلكه قبیله سازی و مستحكم كردن حكومت قومی است.

سوم.نیرنگ اصلاح اداری

اصلاحات اداری و شفاف شدن پروسه استخدام های دولتی كه اشرف غنی با طمطراق از آن یاد می كند در اساس گام درست است اما واقعیت این است كه در حكومت غنی این طرح ناقص بوده و جزء اصلاح ساختاری به حساب نمی آید.چون كه اولا فقط لایه متوسط اداری را شامل می شود و ثانیا هیچ مكانیسم و ضمانت عینی برای نظارت ندارد.از اینرو گزینش گلچین و سلیقه ی متقاضیان در مصاحبه استخدام، خودش بزرگ ترین مانع در برابر شفافیت است.بنابر این اشرف غنی در عمل سیاست ضد توسعه و ضد دولت سازی و ضد پیشرفت را در پیش گرفته است. هر شهروند كه بدور از تعصب های قومی و منافع كمپاینی و با عقل سلیم و وجدان سالم به عملكرد پنج ساله اشرف غنی نگاه كند و بدور از هر كلی گویی و تبلیغات های پوچ و میان تهی فقط به فكت ها و واقعیت ها نگاه كند، می بیند كه در عمل غنی دقیقا صد در صد بر ضد شعارهای عمل كرده است كه این روزها در تبلیغات خود آن را فریاد می كند.غنی نهاد های دولتی را تخریب و تصعیف كرد.جلوی تأسیس و باز سازی زیر بناهای ملی را گرفت.همه می دانیم كه پایه دموكراسی مشاركت و رقابت در قالب نهاد های مانند احزاب است.بدون نهادها تمرین دموكراسی ناممكن است و اگر صد سال دیگر هم انتخابات با محوریت اشخاص و نه با محوریت نهاد ها داشته باشیم، توسعه سیاسی، رشد ظرفیت و مدنی شدنِ فرهنگ سیاسی، نهادینه شدن فرهنگ رقابتيِ شفاف و مشاركت جمعی ناممكن است.در سیستم عاطل و فاسد فعلی رأی به معنای تحقق اراده سیاسی شهروندی نیست بلكه خرید و فروش شخصیت انسانی مردم برای منافع اربابان قبیله و قوم است.اشرف غنی در قوام و تحكیم این سیستم اما نقش جدی داشت و دارد و با تمام توان جلوی اصلاحات را با اقتدار گرایی و انحصار گریی خود گرفت.

چهارم.غنی مرد بدخلق، عصبی مزاج، روان پریش، درمانده، مستاصل، لجوج و مغرور و دچار توهمِ متفكر بودن است.این خصلت های شخصیتی او خطرناك است چون كه این ویژگی های روانی او در تصمیم های سیاسی كه سرنوشت یك ملت را تعیین می كند تأثیر می گذارد.زیرا یك فرد عصبی، مغرور، خود خواه و متوهم هیچگاه به واقعیت ها، اطلاعات، خاست مردم، مشورت و نظریات دیگران اهمیتی نمی دهد.در فرایند تصمیم گیری سیاسی تنها اصول نهادی و راهبردهای سازمانی نقش نداشته بلكه خصوصیات شخصیتی، ارزش ها، مفروضات ذهنی و انگیزه های روانی فرد نیز تأثیر عمده دارد. بویژه در كشور مثل افغانستان كه نهادها جز نام در عمل اصلا وجود نداشته و یا كلا فلج شده است، بنابراین شخصیت و طرز فكر شخص حاكم(رئیس جمهور) در تعیین اهداف و محتوای تصمیم های سیاسی تعیین كننده است.

عملكرد پنج ساله اشرف غنی نشان می دهد كه اولویت و اصول شخصی و ذهنی او دو چیز است؛ بازتولید استبداد قومی و انحصارِ شخصيِ قدرت.

سلطه قومی و آرزوی حاكمیت مطلق یك قوم و درجه بندی سایر اقوام از مختصات فكری و ذهنی اشرف غنی است.

اشرف غنی در حسرت نوستالوژی دوران عبدالرحمان است. او نهاد ریاست جمهوری را مهمان خانه قومی و قبیلوی خود ساخته است.ارگ عملا نهاد یك دولت نیست بلكه محل تجمع مریدان قومی یك رئیس قبیله است.رابطه اشرف غنی با سایر مسئولین و كارمندان نهادها رابطه سازمانی و اصولیسیستمی نیست بلكه رابطه بدون چون و چرای فرمان ده و فرمانبر است.به گفته وزیر سابق مخابرات در جلسات كابینه هیچ كسی جرئت مخالفت با غنی را نداشت. “یكبار لوی ثارنوال را گفت زود از جلسه بیرون شو و لوی ثارنوال مثل شاگرد صنف اول مكتب سر را پایین گرفته و بیرون شد“.با اخراج و تقاعد اجباری افسران و مقامات میان رده ی وزارت دفاع، تلاش كرد این وزارت را به لشكر قومی تبدیل كند.در حالیكه تنها دستاورد مشترك و با افتخار مردم افغانستان همین اردوی ملی است.ماهیت ملی و حقیقی وزارت دفاع همان رده پایین آن یا همان سربازان است كه از تمام گوشه و كنار افغانستان در كنار هم با همبستگی و خواهری/برادری برای آزادی و امنیت مردم افغانستان و در برابر گروه وحشی و خونخوار طالبان مبارزه می كنند. اما اشرف غنی همانند كرزی به دلیل روحیه قومی و مطرح كردن كمیت و نفوس قومی و درجه بندی نظامیقومی در این وزارت كوچكترین اهمیتی به افزایش روحیه ملی و مشاركت از طریق شایستگی نكرد.شكاف و گرایش قومی و ضد ملی را در میان پاكترین نیروی مبارز افزایش داد.با اتخاذ راهبرد نظامیدفاعی از نوع ایستا در راستای تقویت و دلسوزی با طالبان عملا هم سربازان را دسته دسته به كشتارگاه فرستاد و هم طالبان را عمدا و قصدا جسور، گستاخ و قوی ساخت.

وزارت مالیه نهاد و بانك مركزی نهادهای تعیین كننده سیاست مالی و پولی در سطح ملی نبود بلكه عملا خزانه قبیلوی بود.در طول پنج سال بودجه دو ولایت پر جمعیت مركزی افغانستان(بامیان، دایكندی) به اندازه ١/٣ بودجه تنها ولایت ننگرهار نبود.بودجه هلمند سه برابر برابر بودجه غور و بودجه قندهار دو برابر بودجه بدخشان و فاریاب و بودجه پكتیكا دو برابر بودجه دایكندی است( منظورم بودجه عمرانی و انكشافی است نه اداری)در حالیكه تنها جمعیت ولسوالی شهرستان ولایت دایكندی و ولسوالی یكاولنگ بامیان از جمعیت كل ولایت زابل و خوست بیشتر است.(بودجه انكشافی در پنج سال اخیر را بخوانید و بطور مقایسه ی تحلیل كنید)این یك مسئله تصادفی نیست بلكه یك پروژه تاریخی و سیستماتیك است.اشرف غنی مبانی معرفتی ساختار متصلب قدرت در افغانستان را خوب می فهمد و به همین خاطر او به حقوق برابر شهروندی باور ندارد.او با توزیع نابرابر بودجه و منابع ملی به صورت برهنه و علنی در واقع انسانیت را بر مبنای قومیت درجه بندی كرده است.به چه دلیل و با كدام منطق انسانی و اخلاقی مناطق مركزی كه به مراتب جمعیت بیشتر از ولایات چون زابل، پكتیكا، پكتیا، خوست، هلمند و كنر دارد دو و حتی سه برابر بودجه كمتر داشته باشد؟!!فقط در منطق نژادپرستی است كه انسان ها درجه بندی شده و از بعض نژاد ها ارزش زدایی می شود. به همین دلیل منطقِ سیاست و عملكرد اشرف غنی بویژه در برابر هزاره ها نژادپرستانه آنهم از نوع برهنه، كشنده و هلاك كننده است. اشرف غنی مدعی است كه او فرد آكادمیك است و نظام عادل می سازد.اما فهم او از عدالت نه آكادمیك، علمی و انسانی بلكه عدالت قبیلوی است.عدالتی كه نه با برابری، نه با شایستگی، نه با تناسب و توازن و نه با انصاف برابر است.عدالت سه وجه دارد.

١.شایستگی(برابری فرصت)

٢.توازن(كمك و تخصیص به تناسب وجود مانع)٣.انصاف(بیشترین تخصیص و تلاش برای محروم ترین های جامعه با حضور شرط برابری در آزادی)اما در حكومت اشرف غنی برعكس، كمترین تلاش و ناچیزترین تخصیص منابع برای محروم ترین مردم وجود داشته و صورت گرفته است.اما هدف غنی فراتر از این است.سیاست اصلی او محروم تر كردن محرومان به قصد حذف آنان بوده و هست.شایستگی كه در قاموس و سیاست او اصلا جایی نداشته و ندارد. از اینرو رأی دادن به غنی رأی به دولت ستیزی، رأی به تداوم تخریب و شكست دولت سازی، رأی به نژادپرستی و رأی به تبعیض و بی عدالتی نظام مند و هدف مند است.رأی دادن و ندادن به غنی نشانگر فهم و نفهمی و خردمندی و بی خرديِ رأی دهندگان نیز خواهد بود.