تازه ها :
آموختم که…

آموختم که…

سیداحمد بانی

آموختم که چنین باشم. آموختم که چنان باشم. آموختم که چنین و چنان کنم. آماده ی ایجاد تغییر در زندگی ام بودم. به مشتی تجارب و دانش بدست آمده ام بسان جنرالی که به لشکرش پیش از فرمان حمله نظر میاندازد، نظر انداختم، بیشتر اعضای لشکرم معلول و بیکاره بودند. بهر حال باید هرطور که است این لشکر را برای ایجاد تغییر در زندگی ام در جنگ با ناکامیها بفرستم. هنوز شیپور جنگ را فرمان نداده بودم تا بنوازند، که جناب عزرائیل در یک قدمی ام منتظر انجام ماموریتش بود. با خشونت پرسیدم:

– چه میخواهی؟

-وقتت پوره شده باید باهم برویم.

-خفه شو! من هنوز در اواسط زندگی ام بسر میبرم. تازه آموختم که بهتر از پیش زندگی کنم.

-متاسفم. باید بریم! نمیدانم چطور هیبتی بخرج دادم که یکباره عزرائیل نقش زمین شد. آسمان غرید و آذرخشی جهان را منور ساخت. حیران بودم که چه کنم، صدای مهیبی در فضا غرید. تمام لشکر دانش و تجربه ام در خویش لرزیدند. ولی من مقاوم پابرجا منتظر ماندم:

– فرشته ی ما را کشتی!

– یعنی چه؟

– یعنی که عزرائیل را به حمله ی قلبی دچار ساختی!

– ببین این روز ها انسانها از شیطان پیشی گرفته اند. و شیطان مدتی است که گوشه گیری اختیار کرده. خودت که متوجه استی!

– میدانم. من از اول خودم از خلقت این حیوان دوپا وحشت کردم.

– خوب. حالا هم انسان این ویروس کووید را خلق کرده که کشنده است. این هیچ! ولی واکسنی را ساخته که در وجود انسانها غیرفعال باقی میماند. و بمجرد که دوره ی زندگی انسان به بطالت رسید، شاید هم حدود هفتاد و پنج یا هشتاد سالگی اش، محتویات این واکسن فعال میشوند و شخص را از پای درمیاورند. مثلن قلبش و شش هایش و یا نمیدانم مغزش از کار میافتند و شخص میمیرد. هدف سازندگان این ویروس و واکسن هم کنترل نفوس و فراغت از پرداخت حقوق باز نشستگی است. میدانی که انسانها، با این تسهیلات و دارو ها، قرار بود تا صد ها سال زندگی کنند، و این مشکل ساز بود. باید کاری میکردند تا انسان به هشتاد سالگی نرسد.

– خوب؟

– خوب ، یعنی همین دگه! انسانها از عزرائیل هم پیشی گرفته اند.

– میدانم. ولی نمیدانستم که عزرائیل درین رقابت با انسانها در گرفتن جان، رنج میبرده!

– خوب. من ساده دل را ببین، فکر میکردم تو واقف به همه ی اموری!

– خفه شو!

– تو که از احوال فرشته ی مرگ ات بیخبر بودی، مرا باش که از تو توقع داشتم که از حال دیگران با خبر باشی. صدای مهیبی عرش را لرزاند، نفهمیدم کسی بشدت میخندید و یا می گریست.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*