تازه ها :
دیپلوم شناس

دیپلوم شناس

چاشت روز، دروازۀ حویلیم سخت سخت کوبیده شد. سرخکانِ ترس تمام وجودم را فراگرفت و با خودم گفتم:« تباه شدم، سهم والی و قومندان نرسیده، به گمانم سگ های تریاکی را فرستاده که شیره و شربتم را چپه کنند.» با این وسوسه، چلپاسه وار به سوی در دویدم؛ تا دروازه را گشودم، سرخکانم فرار کرد و فریاد زدم:
ـ آه بابه سلیم، ما را ترساندی! خیریت است، بیا درون، بیا که یخت زده.
بابه سلیم پهلوی بخاری نشست؛ بعد از این که یخ های ریش و بروتش آب شدند، آهی کشید و گفت:
ـ ببخشای که بی خبر آمدم. والله می شرمم که بگویم، اما روزبد، شرم ندارد. ـ دنبال شرم نگرد. هرقدر شرم داری، روانش کن به شاروالی و سارنوالی. حالابگو چه شده؟ بابه سلیم با کنج دامنش، بینیش را پاک کرد و گفت: ـ خودت می دانی، یک گاوکله نصیب ما شده که بی کار و بی روزی در کنج خانه نشسته، نیم روز، کشمش نخود می جود و آروغ می زند و نیم روز پایین نافش را می خارد و خشتکش را اندازه می کند. روزانه دو قطی نسوار می کشد و زیر گلیم تفش می کند. بیخی پکو شده ام که با این خپوسه چه کنم. به لحاظ خدا چاره یی بسنج که این خشکه مست از خانه بیرون برود و صاحب سرنوشت شود.
ـ بابه سلیم، دل نزن. پسرت آدم رو به راه است؛ فقط استعدادش را کشف نکرده ای. حالا از علوم عقلی، نقلی و تجربی چند نکته یی برایت می گویم، به فرق فرق این کیک تنبان بزن که اجرایش کند. توبه از لاف، باز اگر مردم زیر نافش را زر نگرفتند و بچه ات زیر گلیم خانه دالر تف نکرد، روی ما سیاه! ـ خدا نکند شاه سوار خان، صدقۀ هوش و کلامت. بگو که او چه کند و ما چه کنیم؟
ـ خوب گوش بگیر: به این کدو کله بگو که روزانه صد دفعه دست چپ و راستش را بالا و پایین کند و هر بار یک دقیقه در هوا نگه دارد. قهرکردن و نازکردن بیاموزد. در وقت عصبانیت لب و لنجش شتروار، بلرزد؛ یک و دو نگفته، دروازۀ خانه را با لگدش بزند و بعد از چند فحش و دشنام ملی و دموکراتیک خانه را ترک کند. هر روز با روغن دنبه زبانش را چرب کن و برایش ادبیات دموکراتیک را یاد بده.
ـ این ادبیات دموکراتیک چیست؟
ـ روزانه هزار بار « بلی قربان» بگوید تا زبانش بشکند. اگر حافظه اش خوب بود، این جمله ها و عبارت ها را از برکند: ما سگ شما هستیم. درست فرمودید. بلی گورش را می کنم. از حلقش می کشم. گه خورده همراه پدرش. گم شو، دهانته بسته کو. دَم دَم دَم. ـ خیر ببینی، از دلش گپ زدی. دیگر چه کند؟ ـ نیم پاو گوشت خام بخر
ـ اگر کلپورۀ گوساله باشد بهترـ و برایش بگو که روزانه ده دفعه این گوشت را وزن کند؛ با دستانش نرم نرم بمالد و بالا و پایین کند. به روده چربی تشویقش کن. از تمام خویش و تبارت خواهش کن که برایش دعوت نامۀ مهمانی بفرستند. چهار دندان پیشرویش را سوهان بزن که استخوان گوشت کباب از دهنش به روی خشتکش نیفتد. خبردارم که یک دانه گوساله هم داری. شکمبه اش را با معدۀ بچه ات تعویض کن تا تیزاب معدۀ ارجمندی بالا نرود. مهم تر از همه به دردکشیدن عادتش بده.
ـ کاش سگرت کشیدن می گفتی. حالا درد از کجا بیاوریم.
ـ از سرای ترکاری فروشی. پیش از چای صبح و بعد از نان شب یک یک دانه ملی سفید برایش بخوران، هروقتی که درونش پرباد شد، دلش را درد گرفت و پرسید« پدر، این درد چه است؟» برایش بگو« بچیم، افتخار کن، درد مردم است!» اما نگذاری که «بادمردم» را رها کند یادم نرود، بعد از خوردن سه وقت غذا، فقط خودت
ـ از مادر اولاد ها بگذر
ـ با دهن بالایی وپایینیت چند آروغ جاندار بزن و از این تخم لق بخوا که در وصف آروغ بالا و نکوهش آروغ پایین پنج پنج دقیقه تبصره کند.
ـ خدا انصافت بدهد شاه سوار خان، ما آن قدر غذا های آروغ دار نداریم. مجبورم سه وقت ملی سرخک بخورم.
ـ هر بلایی می خوری بخور؛ فقط باد آور باشد.
ـ قهر نشو بگو دیگر چه کنیم؟
ـ برای یک هفته در ملی بس های شهری نگران مقررش کن تا با سیاست تیله و تمبه و فرهنگ پس کردن و پیش کردن آشنا شود. اگر تا هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده باشد، به محافل بودنه جنگی و خروس جنگی ببرش، تا نول زدن و پریدن را هم یاد بگیرد. ها، مهم تر از هرچیز، یک نوت صد دالری برایت می دهم، وقت خواب زیر بینیش بگذار تا شش هایش با بوی اقتصاد بازار آشنا شود. نگفتی که این خادۀ رنگریر هفتۀ چند بار دانشگاه می رود؟
ـ دانشگاه نی، پوهنتون می رفت. پای گریزی و غیر حاضری، آخر بیرونش کردند. بی نشان و بی دیپلوم به جامعه تقدیم شد.
ـ شکر که پای گریز است. پشت دیپلومش نگرد، هفتۀ چهار پنج دیپلوم دوستانت را بیاور، برایش نشان بده تا دیپلوم شناس شود. وقتی فهمیدی که دانش و فرهنگش چربو گرفته ، یک رأس خر ارغۀ جومست، یک دانه موبایل کامره دار و چند تا گوسفند بی دنبه برایش بخر تا در فرصت های بیکاریش، پشت خر سوار شود و با تلفونش گوسفند بچراند.
ـ بس بس شاه سوار خان، مسکه گفتی و چکه سفتی. حالا بگو که بعد از این همه بزن و بکن، با این مظلوم تعلیم یافته چه کنم؟
ـ چه می کنی! یک سوته را بردار، تف کن و بزن به پس تنه اش و از خانه بیرونش کن.
ـ وای، به همین آسانی! پس کجا روانش کنم؟
ـ دلت می خواهد پیش ملکۀ انگلستان بفرستیش؟! روانش کن به خانۀ ملت!