تازه ها :
بوطیقای پاشان چشمهای سیاه بهار

بوطیقای پاشان چشمهای سیاه بهار

متن از : محمد شاه فرهود

پیرامو داستان های قادر مرادی

بخش سوم

آفت سکوت

در بالا تذکر دادم که فقدان نقد، یک آفت است. چون نقد ادبی نداریم، جای این حفره را جنگ زرگری یا سکوت پُر میکند. جنگ زرگری به دو شکل از چشمه های پارانوئیدی فوران میزند. یکی جنگ ِ میان گروهی و دیگری تجاوز به حریم هر کسی. هردو شکل در فضای پارانوئید به سامان میرسند. سکوت، آفت دیگری است که به مقیاس جنگ زرگری، ادبیات کشور را ضربت زده است. سکوت دربرابر تولیدات ادبی، از ناتوانی دسته جمعی و بیچارگی تاریخی ما منشاء میگیرد. ما زور فردی نداریم و زور جمعی مان ته کشیده است. میدانم و میدانید که همۀ ما در اقلیم نقد( سر و تۀ یک کرباسیم) که در چنین وضعیت وحشتناکی غلتیده ایم، هنوز این نیمۀ اول بدبختی است. ولی اگر مطمئن باشیم که در آینده ها نیز نمیتوانیم به نقد سالم دسترسی پیدا کنیم ( اگر به حال خود نیندیشیم ) کنایتاً به این معنا خواهد بود که ما روشنفکران مفلوجی هستیم که نمیتوانیم اصلاً نقد داشته باشیم و این بدبختی کامل است.

ما اغلباً زمانی دست به نقد میزنیم که یا قصد تجاوز به حریم نویسنده را داشته باشیم یا نویسنده از ما تقاضا کند که بر تولیدات ادبی اش مقدمه یا تقریظ بنویسیم. درحالی که در کشور ما، تولیدات ذهنی در حوزۀ خلاقیت های ادبی و خاصتاً در عرصۀ داستان کوتاه و رمان، دارای حجمی است که میشود به وسیلۀ آن تجربۀ نقد را غنا ببخشیم. ما همین اکنون داستان نویسانی درافغانستان و غربت داریم که داستان های بسیار خوبی تولید میکنند. اما کمتر داستانی است که از سوی چند منتقد یا صاحب نظر مورد نقد و بررسی قرار میگردد.

فقط در یمگان ِ هالند در کنار قادر مرادی ، داستان نویس دیگری داریم که حجم تولیدات ادبی اش در دنیای متن، قابل تحسین است، مشعل حریر، نویسندۀ خوش ذوق و پرتلاش که در زمان کوتاهی پنج تا رمان نوشته است: قدمی در کوچه های آشنا ، هالند 2007/ پیراهن نیلی و شب، هالند 2008 / سپیده ها اینجا آرام اند، کلن 2009/ در شگفتی یک گمنام،کلن 2011/ یک درد یک دعا، هالند 2012 ، رمان های مشعل حریر همگی بازبان نرم و گیرا درد های زنان و سرزمینی را به تصویر میکشند که از سالیان به این طرف در دریای آتش شناور است. سکوت در برابر متن های داستانی، چخماقی است که در دوردست های آتشکده ها شراره میافروزند.

دریچه

راوی ِ چشمهای سیاه بهار، چشمی است که در بیداری و خواب مرده و تابوت میبیند. این کدام دریچه ای است که مقتول به وسیلۀ آن هر روز هلهلۀ تابوت را تماشا میکند. دریچۀ مرگ،این من استم که هر روز از دریچۀ اتاقم به کوچۀ خاک آلود مینگرم و میبینم که مردم من، تابوت عدالت به قبرستان میبرند…” راوی آنقدر مرگیده است که در ذهنش هرگز نمیگردد که بگوید

اگر به خانۀ من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

دریچۀ راوی، همان تابلوی متحرک همیشه گی. کلکین مقتول، نه سوراخی است که نقاش بوف کور به وسیلۀ آن فرشتۀ آسمانی را میبیند : ” ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بیرون افتاد، دیدم در صحرای پشت اتاقم پیرمردی قوز کرده، زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جواننه،یک فرشتۀ آسمانیجلو او ایستاده خم شده بود و با دست راستش گل نیلوفر کبودی به او تعارف میکرد“. دریچۀ چشمهای سیاه بهار، سوراخ مرگ است. حفره ای است که به وسیلۀ آن رقص مردگان و جشن تابوت تماشا میگردد. دوپارگی، دهن باز میکند. بیرون خانه، استمرار تابوت ( ابژکتیو ) و درون خانه، بیزاری و انتظار برای مردن و هر لحظه صدبار مردن ( سوبژکتیو ).

جسد ِ روشنفکر

روشنفکر خطۀ ترس و تابوت به جسد تبدیل میشود.کتاب را نمیخواند، بل به سطل کثافات میاندازد.گمان میبرد که کتاب، مایۀ سرافگندگی و مفلسی است.گمان میبرد که پاره کردن هرکتاب نابود کردن یک دیکتاتوری است.کتاب، در نظرش سرود مفیستوفلس است.

مفیستوفلس:

میتوان همزمان هم فرمان راند و هم به عشرت پرداخت

مهتران و کهتران هردم باهم در جنگ بودند میان برادران، ناسازگاری بود،کشتار بود این کاخ برضد آن کاخ، این شهر بر ضد آن شهر کافی است چشمها به هم بیفتد تا کینه زاده شود حتی کوچکترین کسی خود را همه کس می پنداشت / فاوست/ ص 342

داستان با صدای جسد آغاز میگردد. جسد نشانه ای برای روشنفکراست روشنفکری که در حین روایت کردن به جسد بیجان تبدیل شده است. جسد ذوقزده میپندارد که تفنگ و قلم دو مخاوق متضاد اند.در مقایسۀ سطحی و هجوآمیز، تفنگ نسبت به قلم وسیلۀ نجاتبخش میگردد. اما نه برای معلم وکتابخانه دار. معلم همان روشنفکر نا توان و مفلوج است. جسدی است که از معلم قبلی، یکدانه کتاب ومردن را به میراث گرفته است. تفنگ، برفرق دیگران قدرت وشرف میریزد، اما همین تفنگ است که معلم را به جنازۀ معلق تبدیل میکند.

تفنگ گفتا که من شاه جهانم     تفنگ کش را به دولت میرسانم

کتاب به چه درد میخورد ؟ همه چیز در سیمای این تفنگ نهفته است

جسدی که قصه گوست، به خودی خود مبین تناقض است. در کلیت فضای خفقان آور چشمهای سیاه بهار، تناقض در تناقض ایجاد میگردد. روایات با ظاهر مترتب اما در فضای گسیخته و قطعه قطعه شده سرازیر اند. هرموضوعی در درون واقعه ای منفجر میگردد. از هر روایتی نور تخیلات کنایی ساطع میگردد.کتاب و تفنگ در مخیلۀ راوی جمع نقیضین است. ایجاد تناقض دراین داستان، گریز به سوی سرگردانی و پریشانی های بیشتراست. اما نقش تناقض در فضای آیرونیک، سست کردن پایه های قطعیت است. تناقضات از سلطه جویی جلوگیری میکنند. اتوریتۀ مؤلف را نیز متزلزل میسازند. تناقضی مانند خانۀ مجلل با فقر وحشتناک.گدا در لباس سلطان. قهقه بر سر تابوت های مستمر،کتاب و تفنگتناقض در درون متن از جهت گیری درگزینش یکی از تقابل های دوتایی، میکاهد. مقتول و روایتگری، نوروز و بدبختی، ضیاء وکور. رویش نامها در داستان چشمهای سیاه بهار در فضای پارادوکسی به ظهور میرسند. آواز مبهم غزلخوان با صدای اندکی گویاتر غزلخوان مغشوش میگردد .حالت شیرین رمانتیک با جدایی و تباهی و گلوله آشتی میکند.

رمان رئالیستی و مدرنیستی پیامد تفکرات و ارزش های عصر روشنگری و مدرنیته است. در درون این نظام های دانایی است که دانش با قدرت گره میخورد و چشمه های دو عصر، سرانجام در حمام آشویتس میریزند. در عصر رمان های مدرن، هر ایسم و هر اندیشه ای خود را مالک حقیقت و زیبایی میپنداشت و در درون ادبیات داستانی نیز، روایت ها و گفتگو ها، در کلیت خود بر مبنای اصل انسجام، مداخلۀ نویسنده به حیث دانای کل، همه چیز متمایل به روایت های ثابت بوده اند. هر شخصیتی در فضای متن، از کنار شک و تردید به سوی احکام و حقایق مطلق دویده است. در داستان چشمهای سیاه بهار دو عنصر بنیادین در فضای داستان شناور است: کتاب و تفنگ.

کتاب، دانش است و تفنگ، قدرت.در ذهن جسد، رابطه بین دانش و قدرت به طرز متناقض و کنایی حل میگردد. یعنی حل نمیگردد بل تا پایان داستان که همان آغاز داستان است، مسکوت میماند، یعنی آواز مدفون مانده اش از تهکوی های پائین اما ناپیدا تا ژرفای گوشش رژه میروند. شک، همان واژۀ آشناست که از شیپور رنسانس به ما رسیده است. روشنفکر جسدی کشور، در حوزۀ تجربه و دانایی، شک و تردید را از دست داده است. شک که عنصر بنیادین دانش است، از حافظۀ روشنفکر گریخته است. شک اگر نباشد جایش را قضاوت های قطعی پر میکند. هر روایتی نوعی از قضاوت است. شک و تردید آغاز اندیشیدن است، راوی چشمهای سیاه بهار در شک و تردید نفس میکشد. “نسبت به خودم و فکر و قضاوتهای خودم ، در خودم شک پیدا شده بود و میخواستم با این کار، این شک و تردید را از درونم گم کنم و شکستش بدهم تا دیگر مرا نخورد و اذیتم نکند و مطمئن شوم که من همیشه درست اندیشیده ام و درست عمل کرده ام. در گذشته ها، هرگز این گونه حس بی باوری نسبت به برداشتهای خودم ، درمن دیده نشده بود و هیچ گاه نسبت به خودم و به عملکردهایم شک نکرده بودم.”

قادرمرادی با حرکت مقتول،کتاب، تفنگ، شک، آدمهای نامرئیبحران عقل، بحران احساس، بحران ساختار و بحران روایت را خلق کرده است. مرادی با نوشتن چشمهای سیاه بهار، چیز تازه ای را برای مخاطبان خویش معرفی کرده است. درین داستان دیده میشود که با نویسندۀ متفاوتی مواجه هستیم.

گهواره یی در برف

گهواره یی در برف، قصۀ هفتم در مجموعۀ چشمهای سیاه بهاراست.قصه ای از نوع دیگر است. تنوع در پرش روایات، برخورد با آدمها و و حوادث، آمیزش با زمان و مکان،فُرم و محتوای جدیدی را در داستان منعکس میسازند. در نقد این داستان، میتوان بر نکاتی درنگ کرد که به طرز تازه تری تلالؤ میزنند. من فقط دراین جا به نکته ی اشاره میکنم که دریافت رگه های جدید در داستان نویسی را بشارت میبخشد، داستان دربارۀ داستان :

بنفشه، عنوان خوبی میشود برای داستان نویسی. مشکل تو همیشه همین بود، مینوشتی، اما در انتخاب نام داستان درمیماندی. این عنوان خوبی برای داستان میشود. یاداشت کن.کارت میاید، روزی حس میکنم که کسی در پشت سرم گور میکند

قادرمرادی آهسته آهسته به فضاهای پسامدرن حلول میکند. به دریافت های تازه ای نایل میآید. میخواهد از ریالیسم و مدرنیزم محض ببرد. به ادغام و تلفیق روی میآورد. سبک ها و ژانر ها ی متفاوت را در درون یک متن میریزد. نویسنده میداند که ترکیب زبان فاخر و زبان عوام یعنی عام/خاص کردن زبانی نیز به پدیدۀ کهنه تبدیل گشته است. به سویی روان است که آزاد کردن آواز های مطروده و صدا ها ی ممنوعه فریاد میشوند، کهکشانی که هر ستاره و هر سیاره در کنار هم لبخند میزنند.

داستان دربارۀ داستان

نوشتن داستان دربارۀ داستان یکی از شگرد های رمان های پسامدرن است. اولین نمونۀ فارسی آن رمان آزاده خانم و نویسنده اش از رضا براهنی است. در رمان های پسامدرن شیوۀ روایتگری دگرگون میشود. زبان، نمیتواند واقعیت را منعکس کند، زبان خود حائلی است بین ذهن و واقعیت. چرا داستان دربارۀ داستان نوشته میشود؟ داستان دربارۀ داستان یک نوع کار و تولید زبانی است که رابطه بین نویسنده و خواننده را مخدوش میسازد. مرگ مؤلف را نشان میدهد. مسألۀ معنا و روایات قطعی را زیر پرسش میبرد. داستان دربارۀ داستان، روایت دربارۀ روایت است. راوی ها دیگر داناهای کل نیستند، چون مرز بین نویسنده و خواننده فرو میریزد. انسجام روایی دچار تزلزل میگردد. در رمان آزاده خانم و نویسنده اش با این گونه روایات روبرو میشویم :

تو قصۀ مرا مینویسی و فراموش میکنی که موقع نوشتن ِ قصۀ من، من خودم دارم قصه ای را مینویسم که در آن تو داری قصۀ مرا مینویسی که در آن من دارم قصه ای را که تو در آن قصۀ مرا مینویسی مینویسممن شخصیتی هستم که از رمان نویسش اطاعت نمیکند. هر وقت دلش خواست ظاهر میشود و به دلخواه هیچ کس جز خودش کاری نمیکند. “

اولین و آخرین داستان

اولین و آخرین داستان، داستان کوتاهی است، داستان بیستم از مجموعۀ چشمهای سیاه بهار است. این داستان، داستانی دربارۀ داستان نویسی است.گذار از ذهنیت مدرنیستی به سوی دریافت های پس از مدرن است. داستان دربارۀ داستان، ایجاد بحران در روایت است.آفرینش تصویر های خلاقانه دربارۀ شگرد های داستان نویسی است. نویسنده در اولین و آخرین داستان، کوشیده است از تکنیک های تازه استفاده کند و بسیار خوب استفاده کرده است.

” … ایستاد، سوی عکس خیره شد. عکس گپ میزد.اجازه بده خودم بگویم اجازه بده و بعد عکس قاه قاه خندید، خندید. همین که خنده اش آرام شد،گفت: تو استعداد خوبی داری.اما این داستانت به شکل کلاسیک نوشته شده است. ما باید فراموش نکنیم که دنیای معاصر، هنر داستان نویسی نوین میطلبد …” صدای قاه قاه دیگری شنید. سوی عکسی نگاه کرد که میخندید: داستانت را خواندم. خوب نوشته ای.اما به یاد داشته باش که این طور نوشتن به درد جامعه نمیخورد، این گونه نوشتن محصول شرایط زندگی نویسندگان و جامعۀغرب است ” …” نباید هنر را در خدمت هنر قرار دهید. هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد” … ” پیروی عیبی ندارد، اما تقلید،کار زیبایی نیست، سعی کنید تا یک مقدار هم خودتان باشید “… جا جاهایی هم با گی دو موپاسان، شما نباید همه چیز را در لفافه و با ابهام بیان کنید. طوری باشد که مخاطبان تان بتوانند بفهمند شما چه میخواهید بگوئید…”

برخی از داستانهای این مجموعه، قطعه قطعه شدگی ِ شخص و روایت را در خود میپروراند. فضای کنایی و آیرونیک را گسترش میبخشد. بازی های زبانی را غنی تر میسازند. قادر مرادی اینک یک بار دگر با دریافت های تازه اش خود را به حیث یک نویسندۀ خلاق تثبیت میکند. نویسنده ای که از داستان کارد، خون و قصاب به داستان چشمهای سیاه بهار رسیده است.

پایان

جنوری 2014

لاهه/هالند