تازه ها :
تغییر نام فارس به ایران و پی آمد های آن به کشور های حوزه!

تغییر نام فارس به ایران و پی آمد های آن به کشور های حوزه!

تبصرهٔ ناشر:

این روز ها اقدام مشترک دولتهای ایران و ترکیه در رابطه به ثبت مثنوی معنوی به حیث یک اثر فرهنگی جهانی به یونسکو و نادیده گرفتن رابطهٔ  افغانستان در زمینه ، باعث اعتراض صاحبنظران و اهل فرهنگ زبان پارسی در کشور شده است و نظریات بیشماری در صفحات فیسبوک به مشاهده می رسد که درزمینه تبصرهٔ همه جانبهٔ استاد پرتو نادری توجه مان را بیشتر جلب کرد و آن را برای خواننده گان «فراسو» برگزیدیم.

منیژه نادری

*  *  *

از قلم پرتو نادری

دانشمندان ناسیونالیست ایران زمانی که خواستند تا نام فارس یا پرشیا را به ایران تغییر دهند می دانستند که با این کار بر دور خرمن بزرگ فرهنگ، تاریخ و تمدن یک حوزۀ بزرگ تمدنی ریسمان انحصار می کشند و همه چیز را به نام خود تسجیل می کنند. این خود گونۀ تجاوز بر حق فرهنگی و تاریخی کشور هایی می تواند تعبیر شود که در برپایی این کاخ بلند تاریخی و تمدنی در این حوزه سهم داشته و امرزه کشورهای جداگانه یی اند. تا سال 1314 خورشیدی برابر با 1935 میلادی کشوری که امروز در هم سایه گی ما به نام ایران زنده گی می کند، به نام فارس یاد می شد که در زبان های دیگر از آن به نام‌های پرشیا، پرشین، پرس، پرسی، پرسیس و پرسیدا نیز یاد شده است.

پس از جنگ جهانی اول در اروپا رشته اندیشه های ناسیونالیسی و نژاد پرستانه یی پدید آمدند که بعداً چنین اندیشه های نه تنها در اروپا گسترش یافتند؛ بلکه کشور هایی را در آسیا نیز در نوردیدند. چنین اندیشه هایی به حوزۀ ما و افغانستان نیز رسیدند. چنان که ما خود را آریایی دانستیم و گفتم معنای آریایی یعنی نژاد « نجیب » و آریایی ها نجیب زاده گان اند. این که آریایی ها چگونه نژادی اند و پیش از آمدن آریایی ها در این حوزه چه گروه های انسانی می زیستند، بحثی است که  نه من توان پرداختن به آن را دارم و نه هم می توان بر آن نقطۀ انجام گذاشت؛ ولی یک چیز روشن است و آن، این که از مفهوم نجیب زاده گی آریایی ها اند یشۀ بوی ناک تفوق طلبانه قومی و نژاد پرستانه بر می خیزد نمی توان تردید کرد. دانش ثابت می سازد که هیچ نژادی نجیب و هیچ نژادی نا نجیب نیست. وقتی یک قوم یا یک نژاد را نجیب می گوییم، در حقیقت آن نژاد را با نژاد های دیگر مقایسه کرده ایم ! تازه نجیب و نا نجیب مفاهیم نسبی اند. این مفهوم از ذهن من تا ذهن کسی می تواند رنگ و بوی جداگانه یی داشته باشد.

به هر صورت حوزۀ آریانا یا ایران تاریخی را حوزه آریایی ها یا نژاد آریا می دانند. در نزد اورپاییان، آریانا یا ایران بیشتر به مفهوم یک جغرافیای تمدنی مطرح بوده است؛ اما زمانی که از نظر تاریخی به این حوزه نگاه می کنیم در می یابیم که این حوزه به هیچ صورت حوزۀ زیستی یک نژاد خاص نبوده است. کشورهای و ساحات قومی جداگانه یی از این حوزه بر خاسته اند مانند: ایران، افغانستان، بلوچستان، اوزبیکستان، کردستان، ارمنستان، گرجستان، ساحات شمال غربی هندوستان و .. می بینیم که چه ساحۀ بزرگی روزگاری به نام ایران یاد می شده است که امروزه این حوزۀ بزرگ تاریخی به یک بخش آن مسما شده است.

همیشه نام ایران مرا به یاد آن صنعت شعری می اندازد به نام « تسمیۀ اسم کل به اسم جز» . این جا نیز بخشی از آن ایران تاریخی می خواهد از تمام این حوزۀ تمدنی نماینده گی کند و می خواهد بگوید که تمام دست آورد های تمدنی، تاریخی فرهنگی و تمام شخصیت های علمی و فرهنگی این حوزه به این بخش تعلق دارد که همان کشور کنونی ایران است.

در زمان رضا خان ، دانشمندان ناسیونالیست ایرانی چون: سعید نفیسی ، محمد علی فروغی، سید حسن تقی زاده و شمار دیگری بر بنیاد یک اندیشۀ ناسیونالیستی تندوروانه ، پیش گام شدند، تا خود را به آن ریشه های تاریخی و اسطوره ای ایران باستان برسانند. گویند سعید نفیسی که بیشتر از دیگران با رضا خان نزدیک بود و مشاور خاص او. پیشنهاد تغییر نام فارس به ایران را با رضاخان در میان گذاشت.

البته این پیشنهاد در همان زمان مخالفانی نیز داشت  و تا هنوز نیز  دارد. هنوزهم شماری از ایرانیان باور دارند که با تغییر نام فارس به ایران نه تنها به مردم ایران ستم روا داشته شده؛ بلکه در جهت دیگر به حق کشورهای برخاسته از این حوزه تمدنی نیز ستم شده است.

مخالفان استدلال می کردند که چه در تمدن مصر و چه در تمدن هند و چه در کشور های غربی ، کشور آنان به نام های که پیش از این یاد شدند، شناخته شده است و تغییر نام می تواند رابطه های فرهنگی و تاریخی مردم را قطع و جهان را در شناخت آنان مشکوک سازد. حتا مخالفان استدلال می کردند که « ایران» نمی تواند آن بار معنایی ، فرهنگی و تمدنی را در واژۀ « پرشیا» نهفته است به دیگران انتقال دهد.

به هر صورت رضا خان سرانجام به سال 1935 تصمیم خود مبنی بر تغییر نام فارس یا پرشیا را به ایران، به کشورهای جهان و کشورهای منطقه و از آن شمار به افغانستان اطلاع می دهد و از این کشورها می خواهد تا پس ازین قلمروی را که او بر آن حکومت می کند به نام « ایران » بشناسند و در رابطه های سیاسی و اسناد رسمی خود نام ایران را به کار گیرند.

من نمی دانم که کشورهای منطقه چقدر متوجه این حساسیت شده بودند که این تغییر نام رابطۀ آنان را با ریشۀ تاریخی – فرهنگی شان قطع می کند و مشکلاتی را برای شان پدید می آورد. برای آن که فارس با تغییر نام به ایران تمام دست آوردها تمدنی و فرهنگی این حوزه را به نام خود تسجیل کرده بود. کشور ها بر سر قلمرو در برابر هم قرار می گیرند می جنگند؛ اما تاریخ و فرهنگ نیز قلمرو است، قلمروی که زوال ندارد. گاهی دولت های بی فرهنگ و از آن شمار دولت های افغانستان نمی توانند این قلمرو با شکوه و زوال نا پذیر را ببینند و از آن پاسداری کنند. هم اکنون یک دانشجو در افغانستان ، تاجیکستان اوزبیکستان ، آذر بایجان وزمانی که می بیند یک نویسندۀ ایرانی یا یک خاور شناس غربی نوشته است مولانا جلال الدین ایرانی، ناصر خسرو ایرانی ، سنایی ایرانی، جامی ایرانی، رودکی ایرانی، نظامی کنجه ای ایرانی، مهستی ایرانی ، خاقانی ایرانی و سر انجام میرزا عبدالقادر بیدل ایرانی ، میرزا غالب ایرانی، این سینای ایرانی، ابوالریحان بیرونی ایرانی نخستین پرسشی که در ذهن دانش‌جویان این کشورها می گذرد این است که این همه شخصیت علمی فرهنگی از ما نیستند؛ بل از ایران اند. دل تنگ می شوند. یگانه کاری که می کنند این است که از استادان خود می پرسند که چر ایران این شخصیت های ما را به نام خود کرده است؟ مگر این شخصیت ها همه ایرانی اند و از ما نیستند؟ این که استادان چه پاسخی می دهند ، من نمی دانم ؛ اما برای یک دانش آموز مثلأ در درۀ یمگان بدخشان که هر روزه زیارت حکیم ناصر خسرو بلخی را می بیند و حس می کند او از سرزمین افغانستان است و بعد در کتابی یا مقاله یی می خواند که او را ایرانی نوشته اند، پرسش هایی در ذهنش بیدار می شوند که استادش هرگز نتوانداو را قناعت دهد.

من خود بارها شاهد بوده ام و هنوزهم هستم، آنانی که به زبان، تاریخ و ادبیات از پنجرۀ غبار گرفتهٔ سیاست نگاه می کنند، پیوسته با صدای بلند گفته اند: این شاعر، دانشمند و نویسنده را که نام می بری، همه از ایران اند. بعد به گفتۀ مردم کاسه را بردار و حوض را پرکن.

دو گونه ایران را باید از هم تفکیک کرد. یا ایران را می توان از دو زاویه نگاه کرد. یکی ایران تاریخی یا ایران شاهنامه او دیگری ایران امروزی به حیث یک واحد سیاسی مشخص. این واحد سیاسی همان گونه که گفته شد هویت تاریخی اش بخشی از هویت همان ایران تاریخی است. همان گونه که افغانستان نیز در این هویت شریک است یا بهتر است گفته شود که هویت تاریخی افغانستان بخشی از هویت ایران تاریخی و خراسان بزرگ است. این هر دو کشور از یک حوزۀ تمدنی برخاسته اند و ریشه های تاریخی – فرهنگی مشترک و یگانه دارند. وقتی فردوسی از ایران، ایران زمین و ایران شهرسخن می گوید هدفش همین ایران امروزی نیست؛ بلکه هدف همان حوزۀ بزرگ تمدنی است که هم ایران، هم افغانستان و هم کشورهای دیگر را در بر می گیرد. می دانیم که امروزه این حوزۀ بزرگ تمدنی به کشور های گوناگون تقسیم شده است. چنین است که این کشورها در تمام دست آورده های هنری، علمی، فرهنگی و تمدنی این حوزه شریک اند و هیچ کشوری حق ندارد، ادعا کند که او یگانه وارث این حوزۀ تمدنی است. به زبان دیگر حق ندارد ادعا کند که آفرینندۀ تمام دست های فرهنگی و تمدنی این حوزه است.

شاعران دوران غزنوی ، سلطان محمود امپراتور غزنه را به نام خسرو ایران ستوده اند، مگر غزنی ایران امروزی است، نه بلکه آن شاعران به آن ایران تاریخی نگاه می کنند. وقتی شاعران ، شاهان سلسلۀ درانی در افغانستان را به نام شاهان خراسان توصیف می کنند، نگاهی به تاریخ و به روزگارانی دارند که این سرزمین بخش بزرگ خراسان بود.

شاید سال 1354 خورشیدی بود ، تازه به شعر روی آورده بودم. رویداد های فرهنگی را دنبال می کردم ؛ ولی هنوز در نشست ها راهی نداشتم. روزی سخن رانی استاد عبدالحی حبیبی را در یکی از کنفرانس های که در انتر کانتیننتال کابل راه اندازی شده بود، از رادیو می شنیدم که می گفت: زمانی که حکومت فارس تصمیم گرفت تا نام خود را به ایران تغییر دهد و از تصمیم خود افغانستان را آگاه ساخت، من همراه بامیر غلام محمد غبار و چند تن از روشنفکران و دانشمندان عرصۀ تاریخ به نزد فیض محمد ذکریا که در آن روزگار وزیر خارجۀ افغانستان بود رفتیم و گفتم که افغانستان حق دارد تا در زمینه اعتراض کند و این نام را نپذیرد. پی آمد های این تغییر نام را برایش یاد آوری کردیم . استاد حبیبی می گفت نمی دانم چه دلایلی وجود داشت که افغانستان در زمینه هیچ واکنشی نشان نداد.

شاید دولت افغانستان با آن سکوت شرمسارانه  تمام تاریخ وتمام شخصیت های تاریخی و علمی فرهنگی این آب و خاک را دو دسته به ایران بخشید که نماد بزرگ وطن فروشی است، شاید این یک سکوت آگاهانه بود چون پس از آن دیدیم که شماری از عربده جویان تفوق طلبی زبانی، زبان دراز کردند که این زبان پارسی زبان بیگانه است.

میر محمد صدیق فرهنگ در خاطرات خود می نویسد که در تصویب قانون اساسی 1963 افغانستان شماری از متعصبان زبانی، زبان در کام هم کرده بودند و عزم را جزم تا یک قلم زبان پارسی را به نام زبان بیگانه از خط رسمیت در افغانستان بیرون کنند، او می گوید وقتی من چنین دیدم از پارسی، دری انتخاب کردم که هرد دو یک زبان است، این جا بود که دیگر بهانه یی در دست آنان باقی نماند و چنان شد که دری و پشتو به گونۀ زبان های رسمی در کشور به تصویب رسید.

حال که ایران و ترکیه می خواهد تا مثنوی معنوی به حیث اثر فرهنگی این دو کشور در یونسکو ثبت شود، دقیقاً از همین تفکر تفوق طلبانۀ ایران بر می خیزد. برای آن که آنان بلخ آن روزگار  را نیز بخشی از ایران می دانند؛ اما نمی خواهند به این نکته اذعان کنند که از ایران تاریخی تا ایران امروز فاصله زیاد است. اگر به گذشته بر گردیم، ساحات وسیع ایران امروز و ساحاتی از افغانستان و از آن شمار بلخ بخشی از قلمرو سلطان محمد خوارزم شاه بود و در آن روزگار این سرزمین به نام خراسان یاد می شد.

بسیار خوانده ایم که خراسان را چهار شهر بزرگ بود: بلخ، هرات، نیشابور و مرو. بلخ در آن روزگار مرکز مهم تمدن، دانش و معارف اسلامی بود. آن را لقب های « قبتة الاسلام» و« ام البلاد» نیزبود. امروزه بلخ یکی از زیبا ترین و توسعه یافته ترین شهر های افغانستان نیز هست. اگر به آن حساب هم که بر گردیم، مولانا یک خراسانی است و خراسان نام دیگر افغانستان و آن شهر خراسان بخشی از افغانستان.

در تاریخ گره های هست که نمی توان آن را گشود، چنگیز و چنگزیان با سپاه خشمگین سرازیر شده بودند تا سلطان محمد خوارزم شاه را با خیره سری های که داشت، از اورنگ بر اندازند و شهر ها را خاک و خاکستر سازند. مگر پدر مولانا صدای سم اسبان چنگیز را شنیده بود که تا او از مرز ها می گذرد و به بغداد می رسد دیگر شهر آبادان بر جای نمی ماند. آنان تا از آمو دریا گذشتند مردمان را از تیغ کشیدند، دانشمندان را کشتند و شهر های آبادان را به آتش  کشیدند و به یاد  دادند. سلطان العلما ویی این همه حوادث را دیده بود که پای در رکاب سفر گذاشت. او در این سفر تاریخی در حالی که مولانای 12 سال با او بود، در نیشابور در 616 با شیخ فریدالدین عطار دیدار کرد. زمانی درازی نگذشته بود که آن شیخ بزرگوار به سال 618 در شهر شادیاخ به وسیلۀ سپاهیان خون ریز چنگیز کشته می شود. گویی چنگیزیان گام گام کاروان سلطان العلما را دنبال می کردند. آن سال ها سال های فروپاشی شهر ها و به خاک افتادن اورنگ نشینان بود چه در ایران امروز و چه در افغانستان امروز. نه در ایران مرکزیتی برجای ماند نه در افغانستان.

حال مولانا خورشیدی است که روشنایی اش به همه جهان رسیده است؛ اما این خورشید جهان تاب از بلخ سر به در آورده و در قونیه اصطرلابی ساخت از عشق و سخن. حال چگونه می توان زمانی که میراث فرهنگی او به میان می آید، افغانستان این خراسان دیروز را نا دیده گرفت؟

این که ایران و ترکیه پیشنهاد ثبت مثنوی معنوی را به حیث یک اثر فرهنگی جهانی به یونسکو داده اند کار شایسته یی هست، چون چنین چیزی هایی در کلۀ دولتداران ما نمی گذرد. کار نا خوش آیند این که این دو کشور چگونه بدون هم آهنگی وتفاهم با افغانستان چنیین کرده اند؟ چگونه خواسته اند تا سهم افغانستان و همه کشور های حوزه را در این امر بزرگ نادیده گیرند. من امید وارم این بار دولت افغانستان چون گذشته گان خویش، خاموش نماند در غیر آن باید منتظر بمانیم که فردا و پس فردا شخصیت های دیگری را از دست دهیم ، شاید فردا رحمان بابا، خوشخال خان حمید مومند و دیگر بزرگان ادبیات پشتو هم به نام پاکستان شناخته شوند، بعد ما بمانیم و گزافه هایی از 5000 سال تاریخ وهیچ و بعد همسایه و جهانیان ما را به نام هیچستان یاد کنند!

پرتو نادری

جوزای 1395

کابل