تازه ها :

آرشیف زمانی

پیرمردی که آسمان را جاروب می‌کند

پرتو نادری دوستی روایت می‌کرد که رفته بودیم به دامنۀ یکی از تپه‌ها قرغه تا لحظه‌هایی سنگ غم‌ها زنده‌گی و روزگار را در فلاخن فراموشی گذاریم! نزدیکی‌های برگشت بود که مردی با قامت بلند و ریش سپید انبوه به ما نزدیک شد. جامۀ سبزی برتن د اشت، دراز چنان که بر زمین کشاله می کرد. چون به ما رسید چوب ... بیشتر بخوانید »

چشمهای سیاه بهار

مجموعهٔ داستانهای قادر مرادی زمان نشر:‌۱۳۹۳   نقد و مقدمه: از محمدشاه فرهود ديزاين پشتي كتاب: تورپيكي عزيز نقاشي روي پشتي:كاري ازظاهر تورج چاپ و صفحه بستي: انجمن فرهنگ افغانستان “انتشارات باميان” – فرانسه سال چاپ ١٣٩٣ تعداد طبع ١٠٠٠ جلد محل چاپ: فرانسه حق چاپ: محفوظ نويسنده ميباشد.   بیشتر بخوانید »

جنبش همبسته‌گی مافیای قومی افغانستان

پرتو نادری دروازۀ خانه چنان به شدت کوبیده شد که ترسی تمام وجودم را فرا گرفت. با وارخطایی دروازه را گشودم و دیدم که چند تن با لباس‌های سیاه، سرخ و سبز پشت دروازه ایستاده اند. حیران مانده بودم ، سلامی دادم و گفتم خیرت است دوستان! گفتند: خیر و خیرت است؛ ما نماینده‌گان « جنبش همبسته‌گی مافیای قومی افغانستان» ... بیشتر بخوانید »

خاتون

دوشنبه ۲۱ سرطان / تیر ۱۳۹۵۱۱ دیدگاه وسیمه بادغیسی ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود و لبخندش حتی زیباتر از او. دلم بادیدن کومه‌ها و به هم خوردن وبه هم پیچیدن پاهایش از شوق در سینه پر ... بیشتر بخوانید »

بیدروغ با خودم …

حسیب نیما نيفزاييد ديوار دگر بر چار ديوارم كه از هر مانعي ، حتي خدا ، در خويش بيزارم خدا دیوار نه ، بن بست نه ، یک دشت آزادی ست  و من از رقصِ روزافزون دریا هاست تکرارم سفر دارم ، ولی با کفش های ترس تان در شب مبندید راه را بر من ، به فردا ها بدهکارم ... بیشتر بخوانید »

محمود درویش

پرتو نادری ( ما قربانیانی هستیم که جامۀ جلاد برتن کرده ایم) جای تردیدی نمی‌تواند وجود داشته باشد که محمود درویش پرچم افراختۀ شعر معاصر فلسطین در جهان است. به گونۀ خاص پرچم افراختۀ شعر پای‌داری فلسطین. گویی محمود درویش و شعر پای‌داری فلسطین دو روی یک سکه اند. آن‌جا که بحثی از شعر پای‌داری فلسطین به میان می‌آید نخستین ... بیشتر بخوانید »

ما و آزادی

شعری از عزیزالله نهفته بچه های محله وقتی کفترها از سر گنبد آبی مسجد عبور میکردند ما بچه های نیم قد محله صفیر صدای بال های کبوترها را آزادی ترجمه نمی کردیم آزادی خودش آنجا بود روی گنبد آبی پای درختان کاج که طوطی ها دنبال دُم های هم در شکل هفت و هشت از فراز آنها می گذشتند. آزادی ... بیشتر بخوانید »

ماه

 وحید بکتاژ ماه اگر این سوی زمین بزرگ تر شده است آن سوی زمین چادرت را دور انداخته ای ساعاتی بعد این جا که آفتاب طلوع می کند و آن سوی زمین هنوز تاریک است چادرت روی آن افتاده حساب زمین را که بهم زده ای حساب مرا چرا که نمی دانم شاعر عاشقانه سرا باشم و این جا برای ... بیشتر بخوانید »

شکسته های بی معنا…

قصهء کوتاه نویسنده: ظاهر تایمن ______________ تلفون را با قهر زد زمین… صورتش سرخ شده بود. دستانش می لرزيد. درنگی بی حرکت ايستاد. گوشی را از زمین برداشت. می خواست دوباره به حميد زنگ بزند. متردد بود. دل و نادل تلفون را دوباره سرجايش گذاشت. آهسته آهسته سوی اتاق خواب راه افتاد. يکراست خودش را روی بستر انداخت. ورق های ... بیشتر بخوانید »