تازه ها :
دیوانه گان شهر

دیوانه گان شهر

عتیق الله نایب خیل

(طنز)

۱

از یک اداره ی آمار و ارقام وظیفه گرفتم تا دیوانه گان شهر را بشمارم. شام ناوقت به محل مورد نظر رسیدم. برای گذرانیدن شب به یک هوتل صفر ستاره مراجعه کردم. همین که وارد دخولی هوتل شدم با شنیدن آواز بلند و ناخوشایند «خیریت است ؟» در جایم میخکوب گردیدم.

صدا از شخصی بود که دقایقی بعد خودش را پسر مالک هوتل معرفی کرد و زیر نور ضعیف چراغی که بالای میزش را روشن می کرد، نشسته بود و با مبایل اش مصروف بود. جوانی شاید در سن هیجده یا نزده با بنیه ی ضعیف و لاغر. نزدیک گردیدم و گفتم:

ـ این چه طرز پیشامد است؟ گفت:

ـ همی اس که می بینی؛ مه خو تُره دعوت نکدیم، خوشِت اس خوب، خوشِت نیس برو هر جایی که دِلِت می خواهه.

دیدم بحث کردن با او فایده ندارد و اتلاف وقت است؛ گفتم:

ـ اتاق ضرورت دارم.

روی شیشه ی کامپیوترش صفحه ی را نشان داد و از من خواست تا به وسیله ی «ایمیل» اسم و بقیه ی شهرتم را بنویسم تا ثبت راجستر هوتل گردد. حوصله نداشتم فارم راخانه پُری نمایم؛ گفتم:

ـ شما خودتان این کار را انجام بدهید. من هرگز ایمیل نداشته ام و به کامپیوتر هم دسترسی ندارم. گفت:

ـ شما چطو بدون تکنالوژی زنده گی کدین؛ نه ایمیل نه کامپیوتر! گفتم:

ـ همان طوری که شما الان زنده گی می کنید، نه ادب، نه شعور، نه اخلاق و نه هم طرز درست پیشامد. با عصبانیت گفت:

ـ کاکا! گپیته سنجیده بزن. می خواهی بریت نشان بتم که چه قدر ادب دارم؟ گفتم:

ـ ضرور نیست، فقط لطف کنید و اتاقی برایم بدهید تا شب را بگذرانم.

اسم و شهرتم را درج کرد و با عصبانیت کلیدی را جلویم گذاشت و با ذکر مبلغی که باید بپردازم، گفت:

ـ اتاق شماره ۶ و با دستش به سمت اتاق اشاره کرد.

اتاق وضع خوب نداشت و خیلی نامرتب بود. بهر ترتیبی بود شب را در آن سپری کردم. صبح، همین که از آن جا پا به بیرون نهادم و هنوز تصمیم نگرفته بودم به سمت چپ بروم یا راست، متوجه شدم که دو نفر مقابل یک دکان با هم دعوا دارند و به همدیگر شان فحش و دشنام می دهند و در چشم بهم زدن چنان گلاویز شدند که در یک لحظه از بینی و دهان هردوی شان خون جاری شد و عابرین به مشکل توانستند آن دو را از هم جدا سازند. در همین لحظه شخصی که با عجله از کنارم عبور می کرد، با من تصادم کرد. گرچه تقصیر از من نبود؛ اما بازهم خواستم معذرت بخواهم.مجال نداد و با عصبانیت گفت:

ـ احمق، فکرت کجاس؟ گفتم:

ـ او برادر، من که تقصیری ندارم و این جا ایستاده بودم، خودت با من تصادم کردی. گفت:

ـ وقتی سرِ راه ایستاده باشی آدم خواه مخواه تصادم می کنه. معذرت خواستم و برایش وعده دادم که دیگر سرِ راه نه ایستم.

به سمت راست پیچیدم تا خودم را به سرویس های شهری برسانم. شخصی که جلوتر از من روان بود یک خریطه کیله به دست داشت. به سرعت یک، یک دانه از پاکت در می آورد و بعد از خوردن، پوستش را به هر سویی پرتاب می کرد. چند نفری هم نزدیک به یک دیوار، در حالی که نشسته بودند و روی شان به سمت دیوار بود، رفع حاجت می کردند. بوی و تعفن بدی در هوا متصاعد می گردید. به سرعت خودم را به بس های شهری رسانیدم و سوار شدم.تصادفا” یکی از چوکی ها خالی بود و نشستم. در ایستگاه بعدی چند نفر دیگر نیز سوار شدند و چون سیت خالی نبود ناگزیر در راهروی ایستادند و بس به راه اش ادامه داد.

هنوز از رسیدن به مقصد فاصله داشتم، از جایم برخاستم تا مبایلم را از جیب پطلون دربیاورم. چند نفری که ایستاده بودند چنان هجوم آوردند که از وارخطایی دست از پا گم کردم. زیرا دلیل هجوم آنان را نمی دانستم. وقتی مبایلم را از جیبم درآوردم و دوباره نشستم، تازه دانستم که آن ها به تصور این که از موتر پیاده می شوم هجوم آورده بودند تا چوکی مرا بگیرند.

به ایستگاه مورد نظر رسیدم. وقتی می خواستم پیاده شوم شخصی در عین زمان کوشش داشت بالا شود و پا روی پای من گذاشت. از درد بخود پیچیدم و به شدت پایم را از زیر پایش بیرون آوردم. گفت:

ـ کور هستی، نمی بینی؟ گفتم:

ـ او برادر خودت پا روی پای من گذاشتی، نه من. اجازه بدهید من پائین شوم، بعدا” شما بالا شوید. گفت:

ـ کاکا زیاد گپ نزن، به خیرِت اس اگه رایِته بگیری و بری. دیدم مشوره اش کاملا” به سودم است؛ راه ام را گرفتم و دور شدم. احساس گرسنه گی می کردم، به یک رستوران رفتم تا چیزی بخورم. میزی را در یک گوشه پیدا کردم و نشستم. منتظر بودم گارسون بیاید چیزی فرمایش بدهم. دفعتا” گارسونی با صدای بلند صدا کرد:

ـ کاکا از گوش کر هستی؟ چند بار اس صدا می کنم جواب نمیتی؛ فرمایشته بگو. لازم ندیدم با او بحث نمایم. از خوردن غذا هم صرف نظر کردم و گفتم:

ـ ببخشی والله متوجه نشده ام. فقط یک گیلاس آب می خواهم. گفت:

ـ کاکا جای غلط آمدی، اینجه کسی نوکریت نیست که بریت اَو مفت بته.

پُشت سرم را خاریدم و از رستوران بیرون شدم. با خود فکر کردم که امروز چانس آورده ام و چند بار از خطر رُسته ام، ورنه حالا باید دندان هایم در دستم می بود. شاید فردا خوش چانس نباشم. بدون درنگ و قبل ازین که بسیار دیر شود روانهً دفتر کارم شدم. رئیس دفتر از نتیجۀ کارم پرسید. گفتم:

«دیوانه گان شهر از شمار بیرون است؛ اگر گویید عاقلان بشمارم که معدودی بیش نیست!»

***

(۲)

«دیوانه گان شهر از شمار بیرون است؛ اگر گویید عاقلان بشمارم که معدودی بیش نیست»! وقتی گزارش فوق را به رئیس اداره تقدیم کردم که ماموریت شمارش دیوانه گان بدون نتیجه خاتمه یافت، به این تصور بودم که خواهد گفت عاقلان شهر را بشمارم. اما برخلاف انتظار، برایم وظیفه داد تا احمق های شهر را بشمارم. گفتم:

ـ امکان ندارد، در پیشانی چه کسی نوشته شده احمق تا من بدانم و یا کی می گوید احمق هستم تا من نامش را شامل لیست بسازم. گفت:

ـ ضرورتی نیست خودشان بگویند؛ با عملکردشان بخودی خود نشان خواهند داد که احمق هستند به شرط آن که شما قادر به تشخیص آن ها باشید.

با دلواپسی پذیرفتم و عازم شهر شدم. بازهم ناوقتِ شام به مرکز شهر رسیدم. این بار خواستم برای گذرانیدن شب به یک هوتل خوب مراجعه نمایم که صبحانه هم بدهند تا ضرورتی نداشته باشم برای آن به یک کافه یا رستوران بروم.یک هوتل مناسب یافتم و شب را آن جا گذرانیدم.

فرداصبح، همین که از خواب برخاستم احساس گرسنه گی می کردم. بلادرنگ به سالون غذاخوری هوتل، جایی که صبحانه می دادند، مراجعه کردم. معمولا” در همین جاهایی که صبحانۀ مجانی می دهند آدم به ضرورت خوردن صبحانۀ مکلف و مفصل اعتقاد پیدا می کند! در قطاری ایستادم که چند نفر دیگر قبل از من بودند و هر کدام شان قابی به دست داشتند، تا نوبتم رسید. نفر موًظف، که مصروف پختن تخم در تابه و روغن بود، پرسید:

ـ شماهم می خواهید صبحانه بخورید؟ گفتم:

ـ نخیر؛ اگر اجازه دهید فقط می خواهم فیسبوکم را در کمپیوترشما چک نمایم. خندید و دو دانه تخم مرغ سرخ شده در قابم گذاشت. مقدار مفصلی هم از خوراکه باب مختلفی که روی میز چیده شده بودند به آن اضافه کردم و گیلاسی هم چای نوشیدم و عازم ماموریت دشوار احمق یابی شدم.

به اولین دکان محله مراجعه کردم تا سوالی در مورد احمق های شهر بپرسم. همین که کلمۀ احمق را بر زبان آوردم عابری که از آن جا می گذشت ایستاد و با عصبانیت پرسید:

ـ وقتی صدا کردی احمق آیا منظورت من بودم؟ ندانستم چه جوابی بدهم، گفتم:

ـ نخیر آقا؛ مگر درین شهر تنها خودت احمق هستی؟ گفت:

ـ نخیر، احمق درین شهر آن قدر زیاد است که هرگاهی که شما این کلمه را بکار ببرید عده یی بخود می گیرند. گفتم:

ـ من وظیفه گرفته ام تا احمق های شهر را بشمارم. اگر ممکن باشد کمکم کنید تا آن ها را بشناسم و بشمارم. گفت:

ـ کار مشکلی نیست، می توانید با من بیایید تا برای تان نشان بدهم اما شرطش این است که صد دلار برایم بپردازید.با علاقه مندی پذیرفتم و یک جا با او به راه افتادم.

به قسمتی از یک جادۀ عمومی شهر رسیدیم که راه بندان بود و در چهار راه عمومی میتینگی با شرکت جمع کثیری از مردم جریان داشت. شخصی، که به گفتۀ همراهم رهبری یک حزب سیاسی را به عهده داشت، عقب بلندگو قرار گرفته بود و سخنرانی می کرد. در سخنرانی اش از مردم می خواست تا در انتخابات پیش روی به پشتیبانی از او و حزب مورد نظرش ادامه دهند و نگذارند حریفانش برنده شوند. زیرا تنها در زعامت آن ها خواهد بود که کشور گل و گلزار می شود و مردم در آسوده گی بسر خواهند برد؛ و در صورت پیروزی احزاب دیگر مردم بدبخت خواهند شد و کشور به پیشرفت و آرامش دست نخواهد یافت. مردم هم با هورا گفتن و شعارهای زنده باد و مرده باد سخنران را همراهی کردند. با ختم این سخنرانی به راه مان ادامه دادیم.

مسافه ی زیادی را طی نکرده بودیم به یک پارکی رسیدیم که در یک قسمت آن میتینگی باشکوهی برپا بود و شیخ عمامه بر سر با عبا و قبا عقب بلندگو قرار گرفته و سخنرانی می کرد و کوشش داشت به مردم حالی نماید که برای رفتن به بهشت و دست یافتن به حورهای بهشتی قربانی بدهند، از روحانیون شان پشتیبانی نمایند و در صورت ضرورت برای انتحار آماده باشند. صحبت های شیخ با نعره های الله اکبر حاضرین استقبال می شد. قبل ازین که میتینگ به پایان برسد به راه افتادیم. همراهم از من پرسید:

ـ چه نتیجه گرفتی؟ آیا توانستی تعدادی از احمق های شهر را بشماری؟ گفتم:

تنها دو نفر را شامل لیست ساخته ام: یکی آن سیاستمدار را که وعده های دروغین به مردم می داد و دیگر آن ملایی را که با تبلیغات دروغین اش مردم را می فریبد. همراهم گفت:

ـ اشتباه کرده ای. همین که آن دو توانمندی این را دارند که جماعتی از مردم را عقب شان بکشانند و از آن ها برای تاًمین منافع خود و گروه شان استفاده نمایند، بخودی خود نشان می دهد که عاقل ترین ها هستند. به این دلیل، تنها کسی که در گردهم آیی اولی هوشیار بود همان سیاستمدار بود و در گردهم آیی دومی همان ملا. بقیۀ اشتراک کننده گان احمق هایی بودند که به سخنان آن دو گوش می دادند و آن ها نیز با استفاده از حماقت همین نوع شنونده گان هر چیزی را به خورد شان می دهند و آن ها هم بدون آن که قدرت تفکر داشته باشند می پذیرند. از برکت وجود همین احمق ها است که بازار ملا های دروغین و سیاستمداران عوام فریب ما چاق است و این مردم احمق را به سود خودشان استعمال می کنند.

برخلاف تصورم که فکر می کردم این ماموریت چه قدر دشوار و ناممکن است آن را بسیار ساده و آسان یافتم.مشکل اما؛ تهیۀ لیست بود! چون هیچ کسی نمی خواست نامش درج آن گردد!

به همراهم صد دلار پرداختم. با تشکر و لبخند پذیرفت و وقتی آن را در جیبش می گذاشت با گفتن خدا حافظ رو به من کرد و گفت:

ـ وقتی نام احمق ها را می نوشتی فراموشت نشود که نام خودت را در اول آن لیست بنویسی!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*