تازه ها :
شب

شب

زنده یاد لیلا صراحت روشنی

زشام شهر تباهم ستاره دزديدند
ستاره های مرا آشكاره دزديدند
چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند
كليد باغ به دست شب سيه دادند
شبی كه بركه ی ماهش به تشنه گی پيوست
شبی كه روزنه های ستاره اش را بست
شبی كه شعله اش ار بود برق خنجر بود
شبی كه جام سكوتش شكسته باور بود
شبی كه خيل ملخ را ه بر بهار زدند
پرنده را به درختان خسته دار زدند
و سبزه ها ز سموم سياش پژمردند
و نغمه ها به گلوی پرنده ها مردند
شبی كه گر سحرش بود سخت خونين بود
جبين باور خورشيد تلخ و پر چين بود
فلق به شهر من آتش به دوش رخ بنمود
كه شعله هاش درختان سبز شهرم بود

چه دزد ها كه دليرانه و چراغ به كف
سوار اسب جنون و كليد باغ به كف
ز شام شهر تباهم ستاره دزديدند
تبسم سحرش آشكاره دزديدند