تازه ها :
باز باران اگر می بارید

باز باران اگر می بارید

داستان کوتاه از حمیرا قادری

از کمرت می افتد روی پاهایت، جواب نمی دهد آخرین خانه کمربند، روی زیپ چین های پطلون* شده اند چین های دامنی بلند و مشکی، نگاه کنجکاوت روی چینهای پرده می ماند، روی روبانی که به دور پرده بسته ای. ذوقی دلت را لبریز می کند، بیرون هوا سرد است اما بساز به نظر می رسد، نگاهت را میکشی داخل . ته کمد دستت را می بری و می کشی بین لوازم . در روشنایی کم ،لاشتیک* و قیچی را پیدا می کنی، پطلون را همچنان روی پاهایت می کشی جلوی پنجره . لاشتیک را به اندازه کمرت می گیری و کمتر از آن قیچی میکنی. می روی که قیچی را بگذاری داخل کمد، چشمت می افتد به آینه، گوشه چپ سبیلت کوچکتر به نظر می رسد قلم ابروی سیاه را از روی رف* برمی داری وسبیلت را پررنگ می کنی. رکابی* را از روی زمین می گیری سر دستت ، نورش را بیشتر میکنی، دقیق تر می شوی، خوب است. پشت لبت کمی بادکرده درد هم میکند. می خندی، لبخندت زیر سبیل سیاهت گم می شود. عینک دسته شطرنجی ات قایم کرده چشم های خوش رنگت را. ابروهای بورَت را که با سرمه تیره ساخته ای از بالای عینک به زحمت دیده می شود. کلاه کش سیاه تا نصفه های پیشانی ات پایین آمده، بالاتر می بری اش، ردش مانده راه راه، ریز ریز. یقه جمپرت را می بری بالا و دور گردنت را میپوشانی. تا روی شکمت ،کمی پایین تر می رسد. رانهایت لاغرو پر موست، ساق پاهایت هم. دو سه ماه است که به موهای پاهایت دست نزده‌ای. پطلون افتاده ات در آینه پیدا نیست. لاشتیک را دور پطلون روی کمرت محکم میکنی، سگک کمربند را می اندازی راحت.

کنار دست جو را می گیری و راه می افتی ، بر خلاف جریان آب. درهای دو لنگه چوبی روی سینهء دیوارهای بلند وکوتاه قاب شده اند. باد گاه زلفی ها* را تکان می دهد . هوا می رود رو به تیرگی، باد روی آب موج می زند، موج می سازد، موج های ریزی که روی هم، پشت سر هم ،درهم، غوطه می‌خورند . روی آب خیره می شوی موج ها را نمی بینی، می شنوی ،ریز موج ها را می شناسی، باد نبود حالا بی تابی می‌کرد.

در خانه پدر هم بسته است . باد زلفی را نرم به در می زند، انگار که بچه ای با انگشت کوچکش به در بزند ملایم. لحظه ای وا می مانی به دیوارها خیره میشوی و به درختی که شاخه هایش به طرف کوچه خم شده اند و به نظرت می رسد که هیچ وقت از دیوارها رد نشده اند . به آب جو نگاه می کنی که دیگر هیچ وقت بالا نزد تا زیر زانوانت و تو در انتظار سیلی دوباره ، ماندی .آن شب زده بود بیرون،سر ریز ، باد بود و شرشر آب و هیاهوی مردم گُم . وقتی بیرون شده بودید افتاده بود روی زمین مهاجرها، زمین های پر از خیمه مردم چخچران*، از بی آبی آمده بودند این ولایت. آسمان نامرد ، زمین سوخت، گاوو گوسفند سوخت ،آدم سوخت. واگویه پیر مردی راشنیده بودی که پاهایش را به آب سپرده بود .

جلنگ ها* سوخت. شنیده بودی در ارتعاش صدای پسری که بر بلندای درخت های توت جو، توت می خورد، توت های بی دانه. ستون خیمه ها را آب میلرزاند، و میخ ها را از جا می کند ، گلن ها را می برد و بالش ها و لحاف ها را غلتی میداد یا نمیداد، روی آب ترنگ ترنگ بود، ظرف ها به هم می خورد روی آب یا دردل آب . زمین پست بود، آمده بود ند این دست جو، دیگرآب تا ساق هاشان بود نه تا رانهایشان. آب افتاده بود به ته کاوی ها* ،رسیده بود پای تخت بام ها. نورهای گرد و زرد که باد خاموش شان می کرد و نمی کرد سر دست ها می رفتند میدویدند و می ماندند. مهاجرها هم ایستاده بودند گوش به اینکه کسی کاری بگوید .

مردی لرزیده گفته بود:سیاه سر*ها گونی بیاورید ، آب به تخت بام هایتان نرسد دور تخت بامها گونی ها را پر کنید و بچینید .

مادر چادر برقع اش را انداخته بود روی درخت ، تو هم انداخته بودی . دامن پر چینش را زده بود تهِ پطلونش ، تو هم زده بودی. آب دامن را به بدنت و پطلون را به پاهایت چسبانده بود ، چیزی به ساق پاهایت می خورد ، درد می کرد یا نمیکرد. گونی پر می کردید ، مهاجرها هم پر می کردند بعد می آمدند می بردند و دور تخت بامها می چیدند. زنی مدام واگویه می کرد: ظرف ها را برد، خیمه را کند آب.

پای دیوارها نماند ، از ته کاوی ها هم راه دادند به کوچه. جو شکسته شده بود ، اما آب آرام گرفت در مسیر روزهای قبلش . بچه ها هوس کوچه نداشتند، گِل ها صاف و یک دست بود، کفش هایی هم لای گِل ها. خیمه ها ایستاده و نایستاده، مهاجر ها مانده بودند این دست جو، اما زن هاشان نرم نرمک چارقد های رنگی وپر گل و تر را روی سرشان انداختند تا کمر می رسید، لاژه موی بافته شان روی سینه هاشان بود مثل همیشه ، رفتند تا مانده ای اگر مانده بود به هم کشند. بازوهای نیم لختشان را دیدی و دلت خواست از مردم آن طرف جو بودی ، چارقد رنگی میانداختی روی سرت، موهایت لاژه لاژه میافتادند روی سینه هایت و سینه هایت آزاد پیشاپیشت می رفتند و بازوهایت نیم لخت می بود. ولی مادر برقع اش را پوشید، تو هم، چین های ریزش ریخت تا پشت پاهایت و جلویهُُ چادر آمد تا روی شکم ات ، حس کردی کمرت را تنگ گرفت و سینه هایت را فشرد تا آب شدند. سرت دور خورد و به خرخر افتادی، دلت خیلی خواسته بود خودت را بیاندازی داخل آب، آب چادرت را ببرد، موهایت را لاژه لاژه ببرد، رخت هایت را ببرد، خودت را آب ببرد، و اگر می ماندی دلت می خواست ظرف هایت را ببری لب جو، خورشید به پوستت بخورد، پوستت بدرخشد، چوری* هایت بدرخشد و یک خال سبز هم بگذاری بین دو ابرویت و بشوی خیمه گی.

خیمه گی ها رفتند، آن طرف جو خالی شد، لنگه کفشی ماند یا نماند. نتوانستی چارقد بپوشی و سیل هم نیامد. آب کم شد و هَوَست ماند. پیراهنت را نزدی تهِ پطلونت و نرفتی بیرون، نشد. و هر شب خواب دیدی که سیل آمد و زد به ته کاوی ها و پای دیوارها نشست، تو چادر برقع ات را انداختی روی درخت و سیل درخت را و چادری را برد و تو داد زده بودی سیل سیل و برگشته بود سیل و چادری را داده بود و درخت را نه و تو داد کشیده بودی چادری سیل، سیل چادری . مادر بیدارت کرده بود، چادری از میخ آویزان بود رو به رویت، سیل؟ نه ” کلمه” ات را بگو دخترم، خدا نکند سیل بیاید، خدا مهربان است، و صدای مادر می پیچید: به کل دخترکم هول کرده قرار ندارد.

عیدی اول را که برایت آوردند برقع ات نو شد، گفتند دخترک شوهر دار برقع اش باید نو باشد. برقع کهنه‌ات را مادر داد به زن همسایه که سر دیوار گفته بود دخترک اش به حد خود رسیده و برقع ندارد.

اما برقع تو نو شد با چین های ریز تر و جلویه ای که دیگر تا روی ران هایت را می پوشاند. از خانه پدر آمدی خانه عارف و باز هر شب خواب دیدی که سیل میآید، پای دیوارها نشست میکند میزند به ته کاوی ها، به تخت بام ها نمی رسد و درخت را میبرد و چادری ات را.دادمی زدی سیل سیل واوبرمیگشت چادری ات را می داد و درخت را نه و تو دوباره: چادری سیل، سیل چادری.

دست لای کاکل های پرپشتش می کرد ومی گفت: سیل کجا بود دختر، شبی آمدو رفت. وموهایت روی آب لاژه لاژه نمی شد وچادری ات را آب نمی برد وازمیخ آویزان بود وعارف که با رخت های قهوه ای سوخته اش وکفش ها ی که تا نصفه های کوچه برقش را می دیدی وقدی که برای تو بلند بود از خم کوچه میگذشت، می دویدی لب جو، چادری ات را اما بالا نمیزدی، خورشیدبپوستت نمیخورد، پوستت نمی درخشیدوچوری هایت هم نمی درخشید.

می ترسیدی می رفتی داخل، پشت در می نشستی وآب از لای شکاف ها می آمد زیرپاهایت وتو از زمین نرم جدا می شدی روی آب می رفتی دورتا دور خانه ، اما هیچ جا تر نمی شد. سه روزه که رفت سفر عارف، بیشتر فکر کرد ی به روزهایی که هوس چارقَد داشتی واز مادر پرسیدی چرا اینها چادری نمیپوشند و تو دلت می خواست بپرسی ما چرا چارقد نمیپوشیم ومادر واگویه کرده بود انگار با خودش که مادرم میگفت: زن زمین که چادری نمی پوشد، چطور خوشه جمع کند، چطور روی دار قالی یک تار از رو ویک تار از زیر بگیرد. وتو دلت خواست خوشه جمع کنی وروی دار قالی باشی نه دختر شهری، می خواستی آفتاب ومهتاب تورا ببینند و ستار پسر همسایه هم. میخواستی باز با او مسجد بروی و”سی پاره” لای بغلت باشد وتکه نانت را با او نیمه کنی واوازگوجه های کیسه اش به توبدهد ،اما این را به درخت وجو ودیوار گفتی وکمی هم به دختر همسایه. نبودِ عارف بال وپر داد به تو، اما هر شب باید می رفتی خانه پدر. عارف گفته بود عروس نو خوب نیست یکه بماند. شب دوم بود از تنهایی ات ، باران ثورآن شب دلت را پر داد به گذشته. شنیده بودی که بهار خوبی داریم امسال. تا نیمه های شب چشمت به ناودان ها بود که پر از جوش آب بودند، چشمت به شیشه ها بود وته سرا ودلت میخواست آب را نخورد زمین. مادر گفت: بخواب مادر هر جا هست سلامت باشد می آید بخیر. وتو خواستی بیشتر بیاید وهی بیاید، سرت زیر لحاف بود دلت ته سرا، زیر ناودان و تر می شدی و تر می شدی ودلت انگار جویی از آب که لب لب بزند وصدای مادر شُر شُر میکرد: دخترم به کل هولش ریخته. وتو خواب دیدی که سیل آمدپای دیوار ها نشست، زد به ته کاوی ها وبعد شنیدی که: سیل سیل، وتوزود پیراهنت را زده بودی تهِ پطلونت وچادری روی میخ آویزان ماند وشنیده بودی ستون خیمه ها را کند، گلن ها را برد و بالش ها را برد ولحاف را برد ومی شنیدی که ظرفها را برد وای، آب بچه ها را برد.

دویده بودی بیرون وموهایت لاژه لاژه بود دور کمرت ونورهای زرد چشمهایت را می زد ونورها سر دست ها می رفت تند و میماندند و تو ناگهان ایستادی و شر شر آب شد صدای خنده و پاهایت تر نبود، ستار می خندید، عارف هم، وهمه زنها زیر چادری هاشان وبچه ها روی آب جو پطلون هاشان باد کرده بود ومی خندیدند. صورتت را ستار می دید ولای بغلت سی پاره نبود ونانی که بااو نیمه کنی وتو دلت خواست که سیل بیاید وتوراببرد ودادزدی: آی سیل، آی سیل! ومادر بیدارت کرد وتو از عرق تر شده بودی ،دستت را گذاشته بودی روی گلویت، تمام بدنت میسوخت.

تا صبح بیدار ماندی ودلت از همه گرفته ، از پسر همسا یه که خیلی وقتها نانت را با او نیمه کرده بودی وبا خودت به جنگ که ای کاش هر گز گوجه سبزهایش را نمی گرفتی. صبح زود رفتی خانه خودت وبه مادر گفتی باید خانه را پاک کنم ،عارف می آ ید فردا. و شنیده بودی: دخترکم ذوق دارد نو خانه است .

مردی روی دوچرخه اش می خوانَد وباد جمپرت* را به تنت میچسبانَد وسینه هایت برجسته می شود نرسیده به او دستت را می‌گیری جلوی دهانت وسینه هایت پشت بازوانت گم می‌شود، مرد می گوید: سلام علیکم برار جان. وتو زیر لب میگویی علیکم سلام برار جان. مرد نیم نگاهی به تو می کند و تو دستت می رود روی کمر بندت وسینه هایت سرگردان اند، مرد می رود. نور های گرد و زرد از دور می آیند بغل پاها، یکی عقب یکی جلو، دستهایت جلوی دهنت است دوباره وسینه ها یت قایم میشوند، جلوی تو که می رسند سکوت کو چه میشکند: “خبردار” و دلت که نه تمام بدنت می لرزد وحس میکنی برای دفعه اول است که می شنوی وصدا باز: ” پهره دار” مرد ی که سلام می کند می گوید : جان لالا یک رکابی با خودت می آوردی، می افتی به جو آبش زیاد است. وتو با خودت واگویه می کنی دروغ گو ومرد می گوید: پایت می خورد به سنگی چیزی. وتو با خودت، شاید آب مرا ببرد، بچه ها را ببرد، ظرفها را ببرد هان، وخنده ات زیر سبیل سیاهت گم می شود. مرد میگوید: می بینی قیود شب گردی هم شروع شده.

مرد پشت سری اش چراغ را تا روی سینه اش بالا می آورد و تو دستت به طرف کمر بندت می رود که مردها می روند. پشت سرت را نگاه می کنی، نور ها همگام پاها می روند وباد لای شیشه رکابی می پیچید وشعله ها تا بی می خورند و روشن می مانند. میشنوی که: گنگ بود بیچاره. تو با زبانت دهانت را تر می کنی، دستت را یکی از روی کمر بند ویکی از روی سینه ات می کنی رو به باد می گیری. باد از لا ی آستین های جمپر به داخل میخزد ودوربدنت دورمی زند،عرقت یخ می کند وخشک میشود . صدا بلند تر: “خبر دا ر”، چشمهایت به دنبال صاحب صدا روی بامها می گردند و باز:” پهره دار”. بر می گردی راه رفته را، جلوی خانه پدر لحظه ای وا می مانی، درنیمه باز است و سری که لای قطیفه سفید کوچکتر به نظر می رسد با رکابی ته کوچه را می کاود.

مادر تو را که می بیند رویش را می گیرد و لبخندی زیر سبیل سیاهت گم می شود. به خانه خودت که می رسی از پله ها بدو بالا می روی. نور چراغ روی تخت بام را روشن کرده است دستت را می گذاری روی سینه هایت سفت شده اند. سرت را که بالا می گیری عارف با چشمانی گرد شده نگاهت می کند، با قدی که برای تو خیلی بلند است. دهانش باز است وسینه های تو در ته مانده ذوقشان پرپر می زنند، دست عارف می رود طرف کلاه کش وصدای در وپدر که : عارف خان مهمان داری؟ دیدم دخترم نیامد گفتم هوا تاریک شده شاید ترسیده.

موهایت درهواپخش می شودلاژه لاژه.استغفر الله راپدرمی‌گویدوتو دلت می خواهد سیل بیاید وتودر لابه لای آب ها بروی وبروی وبروی.

هرات – افغانستان

-*معنای برخی کلمات

پطلون : شلوار
لاشتیک : کِش
رف : طاقچه
رکابی : فانوس
ُزلفی : قفلی در و پنجره
چخچران : نام منطقه ای در ولایت غور افغانستان
جَلِنگ : نهال کوچک
ته کاوی :زیر زمینی
سیاه سر : خانم ، زن
چوری : النگو
جمپر : کاپشن